سالروز خودکشی یک عکاس




Join Gevo Group

Kevin Carter 1960 – 1994

٢٧ ژوئن، هفدهمین سالروز خودکشی کِوین کارتر عکاس معروف آفریقای جنوبی است که پس از سال‌ها فعالیت در زمینه ثبت رخدادها و فاجعه‌های طبیعی و انسانی در کشورهای آفریقایی، و بر ملا کردن انواع مختلفی از خشونت‌های معمول و ریشه‌دار در سنت و قوانین مرگبار قبیله‌ای، دولتی و مذهبی در خیلی از کشورهای آفریقایی از جمله سودان و سومالی، ترجیح داد خود را از نه کار تاثیرگذار و عاشق پیشه و هنرمندانه‌اش، که از زندگی در این روزگار پست که به دست عوامل و سیاست‌های پست‌تر، طاقت فرساتر شده، رها کند.

در ٢٧ ژوئن ١٩٩٤ او با ماشینش به کنار رودخانه Braamfontein Spruit در یوهانزبرگ، نزدیک "مرکز محوطه و مطالعه" رفت، جایی که زمان کودکی‌اش برای بازی می‌رفت، و شلنگی به اگزوز ماشین صحرایی‌اش وصل کرد و سر دیگر آن را از شیشه سمت مسافر به داخل آورد و بدین ترتیب، در شن ٣٣ سالگی با مسمویت ناشی از منواکسید کربن به زندگی خود پایان داد.

در بخشی از یادداشت پیش از مرگش چنین آمده:

"افسرده شده‌ام ... بدون تلفن ... بدون پول برای اجاره خانه ... پول برای حمایت از کودک ... پول برای پرداخت بدهی‌ها ... پول!!! مدام خاطرات شفاف از کشتارها و جنازه‌ها و خشم و درد تعقیبم می‌کنند. یادآوری کودکان زخمی یا گرسنه که در حال جان دادن هستند، یادآوری آدم‌های دیوانه‌ای که بی‌درنگ ماشه را می‌چکانند و انگار که از این خشونت لذت هم می‌برند، ... رفته‌ام تا به کِن [همکاری که به تازگی جان باخته بود] بپیوندم، اگر خوش شانس باشم."

"I am depressed ... without phone ... money for rent ... money for child support ... money for debts ... money!!! ... I am haunted by the vivid memories of killings and corpses and anger and pain ... of starving or wounded children, of trigger - happy madmen, I have gone to join Ken [recently deceased colleague Ken Oosterbroek] if I am that lucky."

Join Gevo Group

کوین هنگام کار

Join Gevo Group

کوین هنگام کار

دان کراس، که در سال ٢٠٠٤ فیلم زندگی کوین کارتر را ساخت، اعتقاد دارد؛ "او عکاسی بود که بیش از حد می‌دید. ما قصه عبرت‌انگیز او درباره خطرهای حساسیت‌های بیش از اندازه به سوژه، و نیز شاهد خشونت‌های افراطی بودن را بین خودمان زمزمه می‌کنیم."

Dan Krauss, who made the 2004 film The Life of Kevin Carter: “He was the photographer who saw too much. His was a cautionary tale that we whispered among ourselves about the dangers of becoming too sensitized to your subjects and to witnessing extreme violence”.

چند نمونه از عکس‌ها و مختصری از زندگی او

Join Gevo Group

Join Gevo Group

Join Gevo Group

Join Gevo Group

کرکس ١٩٩٣، The Vulture (1993)

کوین کارتر در سال ١٩٩٤، جایزه پولیتزر را برای این عکس که از دختر بچه‌ای با یک لاشخور در زمینه آن گرفته بود، دریافت کرد. عکس "کرکس" نام داشت و مربوط به یک سال پیش و قحطی سودان بود.

ماجرای عکس "کرکس":

کوین کارتر در ١٩٦٠ در آفریقای جنوبی به دنیا آمد و چرخش روزگار او را به کار در یک مرکز تعمیر دوربین عکاسی رساند و از آن پس کوین آرام آرام تبدیل به یک عکاس حرفه‌ای شد.

در سال ١٩٩٣ به عنوان عکاس سازمان ملل به سودان رفت تا از درد و رنج مردم قحطی زده این کشور که از ٢١ سال جنگ داخلی در عذاب بودند عکس تهیه کند.

روزی در یک کیلومتری کمپ تغذیه سازمان ملل از پشت بوته‌ها صدای ناله ضعیف کودکی را شنید. جلوتر که رفت دختر بچه‌ای را که در عکس می‌بینید پیدا کرد که در مسیر حرکت به طرف کمپ از خستگی و ضغف نشسته و به این شکل استراحت می‌کرده. در همین لحظه این کرکس به زمین می‌نشیند تا در صورت مردن کودک به او حمله کند.

کوین بعد از تنظیم کادر مورد نظرش به گفته خودش ٢٠ دقیقه منتظر می‌ماند تا شاید کرکس بال‌هایش را باز کند و در آن حالت عکس را بگیرد. اما کرکس صبور که زنده بودن دخترک را حس می‌کرده به همان حال می‌ماند. کوین که نا امید می‌شود عکس را به همین وضعیت که می‌بینید می‌گیرد و بر می‌خیزد و کرکس را فراری می‌دهد. در همین لحظه دختر بچه در حال مرگ از جا بر می‌خیزد و افتان و خیزان به طرف اردوگاه به راه می‌افتد.

در ٢٦ مارچ سال ١٩٩٣ عکس کوین در نیویورک تایمز به چاپ رسید و به سرعت مشهور شد. کمتر از یک سال بعد در ١٢ آوریل ١٩٩٤ از دفتر نیویورک تایز با کوین تماس گرفتند و به او اعلام کردند که بخاطر همان عکس و جلب توجه جهانیان به فجایع انسانی سودان، برنده جایزه پولیترز شده است.

پس از اعطای جایزه که در نیویورک انجام شد بسیاری از مطبوعات از کوین گفتند و نوشتند. برخی تحسینش کردند و برخی هم از او به خاطر بی‌توجهی به سرنوشت دخترک انتقاد کردند. جست و جوهای پرسنل سازمان ملل برای پیدا کردن دخترک هیچ نتیجه‎ای نداد و همین باعث شدت گرفتن انتقادها از کوین شد. به طوری که روزنامه "سن پترزبورگ" چاپ فلوریدا کارتر را کرکس دوم این صحنه خطاب کرد.

"آدمی که لنز دوربینش را تنظیم می‌کند تا رنج آن دختر را از زاویه بهتری عکس بگیرد، بعید نیست که خود می‌تواند غارتگر باشد، یک کرکس دیگر در صحنه."

"The man adjusting his lens to take just the right frame of her suffering might just as well be a predator, another vulture on the scene."

Join Gevo Group

کِوین کارتر

Join Gevo Group

کِوین کارتر و رایان فیلیپه

یادش گرامی

مرا ببین

 

 مرا ببین! یک قطره ام، به دنبال وسیع شدن، بی مرز شدن، تر شدن و با تو و دیگری دریا شدن!

چه گوهری گرانبهاتر از نگین چشم های توست؟ که با آن شاهد شگفتی های آفرینشی! با آن رنگ های خیال انگیز آسمان را، گیاهان را، پرندگان را و ماهیان را، می بینی!

مرا ببین! یک دانه ام، به دنبال حیات، سبز شدن، قد کشیدن و میوه شدن! به دنبال رسیدن به شهد گل ها، به دنبال ریشه شدن، جست و جو کردن و جنگل شدن! چه نعمتی بالاتر از دست های کیمیاگر توست که با آن می توان چید، با آن می توان ساخت، با آن می توان نوازش کرد و با آن می توان کاشت!

مرا ببین! یک ستاره ام، به دنبال تابیدن، گرم شدن، افروختن، به دنبال روشن شدن و تجلی در سایه ها، چه حادثه ای مهم تر از نفس های توست که با آمد و شدشان، نبض حیات را می نوازند و تو را به همه ذرات هستی بخش متصل می کنند!

نقطه شروع همان جایی است که هم اینک تو آنجایی!

هر جا که باشی، تا بی نهایت، یک با توست. هر باوری در تو، به قدرت زندگی، صفری است در برابر یک وجود، صفری که با اضافه شدن در مقابل یک وجود، ارزش معنوی تو را، بالا و بالاتر می برد، هر اتفاقی، چه غمبار و چه تلخ، چه سخت و چه دشوار، زمانی که بر تو حادث می شود در برابر وجود تو ناچیز است.

تو در هر شرایطی که متولد شده باشی در هر طبقه یا خانواده ای، با هر گذشته و خاطراتی، با هر پیشینه و تاریخچه شخصی، چه ناخوشایند باشد و چه به ظاهر کم ارزش یا بی ارزش، باز در برابر وجودی که همیشه با تو هست، بی رنگ است.

رنج ها و دردها، در برابر عظمت وجود، محو می شوند و سایه ای بی هویت اند. آن چه همواره از آن توست و هیچ کس نمی تواند آن را از تو بگیرد و نابود کند، یا حذف کند، وجودی است که جوهر خلاقیت و آفرینندگی است و تو با آگاهی از آن می توانی به ارزش والای خود پی ببری و هرگز خود را حقیر و کم ارزش نپنداری!


 

درختان اسم خود را از کجا گرفته اند؟

 

 اسامی بسیاری از درختان، گیاهان و علف ها ریشه و تاریخچه جالبی دارند. اسامی بقیه هم از زبان های مختلف دنیا گرفته شده اند. حالا به سراغ گیاهان و درختان و علف هائی می رویم که اسامی جالب تری دارند.

مثلاً درخت کاج (pine) اسم خود را از یک کلمه لاتین pinus گرفته است که معنی نوک تیز را می دهد.

درخت اسپروس (صنوبر) در حقیت باید «پروسیا» نامیده شود، چون یکی از گیاهان بومی سرزمین پروس بود، که این اسم تدریجاً به اسپروس تبدیل شده است.

گل ماگنولیا به خاطر «پیر ماگنول» فرانسوی که یکی از دانشمندان گیاه شناس فرانسه بود، نامگذاری شده است.

درخت «سایپرس» یا سرو برای اولین بار از جزیره سایپرس (قبرس) در مدیترانه آورده شده است.

«ویلو» یا درخت بید که از یک کلمه قدیمی انگلوساکسون Wileg آمده است.

در ماداگاسکار، یک نوع درخت است که به نام «تراولر» معروفست. یعنی درخت مسافر! چون این درخت دارای برگ های پهن بادبزنی شکل است که آب باران را در خود نگاه می دارد و هر وقت که مسافری از زیر این درخت عبور می کند می تواند با آبی که توی برگ های درخت جمع شده است رفع عطش کند!

در میان درختانی که اسامی جالبی دارند، یک درخت هم هست به نام «درخت باربر» ( که به فارسی معنی سلمانی می دهد) و در مشرق می روید. اهالی بومی برگ های این درخت را به صورتشان می مالند تا ریششان بلند نشود.

گیاه «مینت» یا نعناع، اسم خود را از کلمه Menthe گرفته است. این کلمه نام زنی در افسانه های قدیمی بوده است که در اثر سحر و جادوی رقیب خود «پراسپرینا» به صورت گیاهی در آمده است.

گیاه «تیم» یا آویشن اسم خود را از کلمه لاتین Thymus گرفته است، که معنی قربانی می دهد. رومی ها این گیاه را در محراب اماکن مقدسشان می سوزانده اند.

«دنولیون» نام خود را از زبان فرانسه گرفته که در اصل دان دولیون یعنی دندان شیر بوده است چون برگهای این گیاه بی شباهت به دندان شیر نیست.

«آوروت» گیاهی است معروف که به وسیله سرخ پوستان شمال آمریکا به کار رفته به این معنی که عصاره آن را به زخم های ناشی از اصابت «تیر» می مالیده اند.

قران

جـِبرِئیل،

جـِبرِئیل، یکی از چهار فرشته مقرب و برترین آنها و در ادیان ابراهیمی، رابط میان خداوند و پیامبران بشمار می‌آید. این نام تلفظ‌های دیگری چون جبرائیل و جبریل نیز دارد. از جبرئیل به نام‌های فرشته وحی، امین وحی، عقل اول، ناموس اکبر، روح اعظم، روح الامین، روح و ... نیز یاد می‌شود. حافظ او را سروش نامیده است.

در تاریخ یهودیت، مسیحیت و اسلام از نقش جبرئیل بسیار نقل شده‌است.

به باور پیروان این دین‌ها، جبرئیل ابراهیم را از آتش نجات داد، موسی را در مبارزه با فرعون حمایت کرد، فرعونیان را در رود نیل مصر غرق کرد، به داوود ساختن زره آموخت، به دانیال نبی تعبیر رؤیا آموخت، زکریا را به زاده شدن یحیی و مریم را به زایش عیسی مژده داد، و قرآن را بر محمد نازل کرد.

بنا به گفته پیروان اسلام او گاهی به صورت واقعی خود و گاهی به شکل جوانی خوشرو به نام دحیه کلبی نزد محمد می‌آمد. او در شب معراج همسفر محمد بود و در منتهای معراج، در سدرةالمنتهی باز ماند و به محمد گفت دیگر اجازه ندارد که پیش رود، و محمد به تنهایی به معراج ادامه داد.

بنا بر بعضی روایات مسلمانان، جبرئیل پنجاه بار بر ابراهیم، چهارصد بار بر موسی، ده بار بر عیسی و بیست و چهار هزار بار بر محمد نازل شده‌است.[نیازمند منبع]

شیخ مفید در روایتی آورده‌است: «جبرئیل در میان فرشتگان به شکل مردی میان بالا، سپید پیشانی، سیه چشم، و دارای چهار بال سبز مرصع لؤلؤ است.»

نقاشی

جبرئیل

تیر

حافظ

بابا طاهر

 

 

 

نام اين عارف ربانى در همه مأخذ ايرانى و خارجى باباطاهر ذکر شده است. اين شاعرِ دَر دو بيتى‌هايش خود با روشنى بر اين نام و نشانى تأکيد مى‌کند.

 

 

مو از روز ازل 'طاهر' بزادم

ازين رو نام باباطاهر ستم

 

باباطاهر از شعراى نامى و مشايخ بزرگ طريقت در اوايل قرن پنجم يعنى دوران بارورى دانش معرفت در ايران مى‌باشد. ولادتش در همدان مى‌بايست در اوايل قرن چهارم هجرى باشد. بعضى از محققين هم تولدش، را با استفاده از حساب حروف ابجد از اين دو بيتى استخراج کرده‌اند و سال تولدش را ۳۲۶ دانسته‌اند.

 

 

من آن بحرم که در ظرف آمد ستم

من آن نقطه که در حرف آمد ستم

 

سر الفى الف قدى برآيو

الف قدم که در الف آمد ستم

 

از نام پدر و گذشتگان او اطلاع درستى در دست نيست و آنانکه پدرش را فريدون دانسته‌اند بنابه نوشتهٔ مرحوم سعيد نفيسى در جلدِ اول کتاب تاريخ نظم و نثر در زبان فارسى درست نيست زيرا او خود شاعرى بود از گُردان فارس که خود داراى دو بيتى‌هائى است. در نزديکى خاکدان باشکوه و بى‌پيرايه‌اش که ساختمانى ساده دارد گورى به‌نامِ فاطمه لارى مى‌باشد که گروهى آن را دايه‌اش دانسته‌اند و گروهى ديگر آن را معشوقه و خواهرش ذکر کرده‌اند. درباره سال مرگش نجم‌الدين ابوبکر راوندى در کتاب راحةالصدور که در سال ۵۹۹ براى سلجوق‌شاه ابوالفتح کيخسرو نوشته است اينگونه به معرفى باباطاهر پرداخته است: شنيدم که چون سلطان طغرل‌بک به همدان آمد از اولياء سه پير بودند، باباطاهر و باباجعفر و شيخ‌حمشاد. کوهکى است بر در همدان آن را خضر خوانند بر آنجا ايستاده بودند، نظر سلطان بر ايشان آمد کوکبهٔ لشکر بداشت و پياده شد و با وزير ابونصر اسکندرى پيش ايشان آمد و دست‌هايشان ببوسيد باباطاهر پاره‌اى شيفته‌گونه بودي، او را گفت اى ترک با خلق خدا چه خواهى کرد. سلطان گفت آنچ تو فرمائى باباطاهر گفت آن کن که خدا مى‌فرمايد..... سلطان بگريست و گفت چنين کنم بابا دستش بستد و گفت از من پذيرفتى سلطان گفت آرى باباسَرِا بريقى شکسته که سال‌ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت بيرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت مملکت عالم چنين در دست تو کردم بر عدل باش او با توجه به اينکه سلطان سلجوقى طغرل در سال ۴۴۷ هجرى به همدان رفته بود نمى‌توان بر آن تکيه کرد و يا اينکه سال تولدش با آنکه اشاره شد درست نيست زيرا عمر باباطاهر ۱۲۲ سال مى‌شود که به‌نظر بسيار بعيد است. استاد فرزانه دکتر ذبيح‌الله صفا به استناد گفتهٔ هدايت در مجمع‌الفصحا سال مرگش را ۴۱۰ هجرى ذکر کرده است که با توجه به سال تولدش درست به‌نظر مى‌رسد.

 

اينک براى گذشتن از هاله‌هاى مبهمى که زندگى او را چون ديگر بزرگان دربر گرفته، بهتر است زادگاه و نحوهٔ زندگيش را از زبان خود شاعر بشنويم که به اين دو بيتى‌ها بسنده مى‌شود.

 

 

من اسپيده بازم همدانى

که لانه دارم اندر کُه نهانى

 

به بال خود پرم کوهان به کوهان

به چنگ خود کنم نججير بانى

 

- و يا اين دو بيتى ديگر:

 

 

بشم به الوند دامان مونشانم

دامن از هر دو گيتى‌‌ها وشانم

 

نشانم نوله و مويم به زارى

بى که بلبل هنى اول نشانم

 

 

زبان باباطاهر

زبان باباطاهر عارف بزرگ اوايل قرن پنجم ساده و بى‌پيرايه است، هم در کلمات قصارش که به زبان شيوا و روان عربى است و تسلط او را به اين زبان به خوبى آشکار مى‌کند هم در دو بيتى‌هايش براى زنده نگه‌داشتن زبان مادرى است. باباطاهر دو بيتى‌هايش را به لهجه‌اى سروده که نشان دهندهٔ زبان پهلوى است و بى‌گمان محبوبيت و شهرت باباطاهر مرهون توجهى است که به اين زبان و اين کشور داشت و با نهايت سادگى با آهنگ دل‌نشين، روح ايرانى را تسلى بخشيده است. از طرفى به‌کار گرفتن وزن روان بحر هزج مسدس محذوف، ديگر دليل گويائى است که براى جاودانه ساختن زبان و لهجه مردمى که در گوشه‌اى از اين مرز و بوم به زندگى ساده‌اى مشغول بودند تلاش کرد و به‌طورى که امروزه کم‌تر ايرانى را مى‌توان ديد که حداقل يکى يا دو تا از ابيات باباطاهر همدانى را از حفظ نداشته باشد و در هنگام غم و اندوه و شادى و سرور آن را زمزمه نکند.

 

دو بيتى‌هاى باباطاهر از عمق جانش‌ مايه گرفته است و چنان با آتش عشق حقايق آميخته است که هر خواننده را هر قدر هم دردناک باشد تسلى مى‌دهد. دو بيتى‌هايش از عمق روح مردمى اندوه‌ رسيده و شکست خورده و آزاده متفکر گوئى سرچشمه گرفته است که در شهرت اين عارف شيفته جان در سراسر ايران و جهان طنين‌انداز است. در دو بيتى‌هاى باباطاهر تازگى و لطافت گلبرگ‌هاى باران و احساسات پاک او از مظاهر زندگى چنان نفهته است که هر خواننده‌اى را مدت‌ها به خود مشغول مى‌دارد و به همين مناسبت براى دريافت اخلاق و روش زندگانى باباطاهر بايد از سادگى که در زبانش جارى است مدد گرفت از ترانه‌هاى زيبائى که آرامش و قدرت به خواننده مى‌بخشد. همين قدرت کلام باباطاهر است در روح مَردُم اثر جاودانه‌اى نهاده است.

 

همين امر خود يکى ديگر از دلايلى است بر توانائى فکر و انديشه اين بزرگ‌مرد تاريخ و زبان و ادب فارسى که در جاودانه ساختن زبان و ادبيات ما به‌کار گرفته زيرا باباطاهر با زبان ساده توده محروم صحبت مى‌کند باباطاهر زبان گويائى از عشق و محبت است و زبانى است که دردهاى مردم اين سرزمين را بيان مى‌کند و با مهربانى و سادگى بر زخم‌هاى نهفتهٔ روح اين مردم التيام مى‌بخشد. به زبان مَردُمى که مى‌خواهند حرف بزنند و زبان ادبى را نمى‌دانند و قادر به درک انديشه تواناى فردوسى که در تراژدى‌هايش آفريده نيستند و با منوچهرى و سعدى و حافظ فقط آشنائى اسمى دارند و باباطاهر با زبان ساده بيان موسيقى آرام خداشناسى را به آنان مى‌آموزد و اينگونه مى‌نوازد:

 

 

شب تاريک و سنگستان و مومست

قدح از دست مو افتاد و بشکست

 

نگه دارنده‌اش نيکو نگه داشت

و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

 

بدون شک صاحب چنين کلامى نمى‌تواند از دانش فلسفه دور باشد و، همين دو بيتى کافى است تا همه افسانه‌هاى بى‌اساس را که دربارهٔ اين عارف سوخته جان و اين انسان آگاه خردمند بر سر زبان‌ها است به توبه فراموشى سپارَد و مَردُم اين کشور بزرگانى همچون باباطاهر را چنان ببينند که او مى‌انديشيد يعنى آنگونه که به فکر نجات جامعه از اسارت فقر و جهل بود.

 

 

اگر دستم رسد به چرخ گردون

ازو پرسم که اين چون است و آن چون

 

يکى را داده‌اى صد گونه نعمت

يکى را قرص جو آلوده در خون

 

اين شدت علاقه و اشتياقى که مَردم اين سرزمين به دو بيتى‌هاى باباطاهر همدانى ابراز داشته‌اند دليلى روشن و گويا دربر دارد که کم‌کم آن لهجه اصلى پهلوى و يا فهيلوى يا لرى در اثر کثرت استعمال اشعار به زبان روان فارسى درى تبديل شده است.

ببینیم که خدا چه خواهد

در سال ۱۹۵۳ در دانشگاه ییل آمریکا (Yale University) که از دانشگاههای بزرگ این کشور است و کارهای تحقیقاتی بزرگی در آن انجام می شود، گروهی از دانشمندان و محققین تصمیم گرفتند تا پدیده هدف و هدف گذاری در زندگی یک انسان را مورد تحقیق و بررسی قرار دهند و ببینند که داشتن هدف در دنیای انسان چه نقشی را ایفا می کند و فرق بین یک انسان با هدف و یک انسان بی هدف در چیست و انسانهایی که در زندگی خود دارای هدف های مشخص هستند، با انسانهایی که در زندگی خودشان هدفی ندارند، چه تفاوتی دارند.
برای انجام این تحقیق به سراغ فارغ التحصیلانی رفتند که در آن سال موفق به دریافت درجه لیسانس شده بودند. از آنها سوال کردند که اینک که از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند آیا در زندگی خود اهدافی تعیین کرده اند و یا اینکه باری به هر جهت زندگی می کنند و هیچ هدف مشخصی در کار و زندگی خود ندارند. تنها ۳ درصد از این فارغ التحصیل ها گفتند که آری ما در زندگی خود هدف داریم و دقیقا می دانیم دنبال چه هستیم و آینده خود را برای خود مشخص کرده ایم. بقیه ۹۷ درصد از این فارغ التحصیل ها گفتند که ما هدف مشخصی در زندگی و آینده خود نداریم. باید ببینیم که خدا چه خواهد!.
محققین این دانشگاه این فارغ التحصیلان را تا ۲۰ سال دنبال کردند. بعد از ۲۰ سال یعنی در سال ۱۹۷۳ به سراغ این دانشجویان آمدند. از آنها این پرسش را کردند که بگویید دستاوردهای شما در این بیست سال چه بوده است؟
مثلاً در این بیست سال که از فارغ التحصیلی شما از دانشگاه می گذرد چقدر پول بدست آورده اید؟ پس از دریافت این پاسخ ها محققین به تجزیه و تحلیل این نتایج پرداختند و با کمال تعجب دریافتند که دستاوردهای آن ۳ درصد که در زندگیشان هدف داشتند از مجموع دستاوردهای ۹۷ درصد بقیه بیشتر است. علت تمام این موفقیت ها تنها یک چیز بوده است و آن داشتن هدف و طرح و نقشه یک زندگی. این آمار تقریبا در همه جای جهان همین طور است.
یعنی در حال حاضر تنها ۳ درصد مردم ایران بالقوه هدف دارند و ۹۷ درصد بقیه بی هدفند و مطمئن باشید که تمام افراد موفق در ایران جزو همان ۳ درصدی هستند که آینده خود را از قبل روشن کرده اند.
ملاحظه می کنید که داشتن هدف و برنامه در زندگی به انسان حرکت می دهد، انگیزه می دهد، اعتماد به نفس می دهد، نشاط می دهد و در انسان انرژی می آفریند. هدفها مقصود و مسیر زندگی را روشن می کنند.

بعد از شکست بلند شویم

یک زرافه از ارتفاع بدنیا می آید!! یک نوزاد زرافه به محض وارد شدن به این دنیای خاکی از ارتفاع ۳ متری به زمین می افتد. (ارتفاع شکم مادر تا زمین) و معمولاً با پشت خود فرود می آید. ولی پس از چند ثانیه برمی گردد و پاهای خود را در زیر شکم خود جمع می کند. و با تکانی مایع حاصل از زایمان را از سر و صورت خود پاک می کند، و برای اولین بار دنیا را می بیند. اما پس از آن زرافه مادر اولین درس زندگی را به بچه خود می آموزد.
او آنقدر سر خود را پایین می آورد تا نوزاد خود را ببیند. سپس لحظاتی منتظر می ماند. و بلافاصله غیر منتظره ترین کاری را که فکرش را بکنید انجام می دهد. و با لگد ضربه ای به کودک خود می زند به طوریکه بچه زرافه کمی آنطرف تر به پشت روی زمین می افتد. و این عمل تکرار می شود.
تا زمانیکه بچه زرافه نتواند بر روی دو پای خود بایستد فرآیند خشونت دوباره و دوباره تکرار می شود. هر گاه بچه زرافه احساس خستگی کند و تنبلی کند مادر دوباره با یک لگد او را وادار به تقلا می کند. تا اینکه بچه زرافه برای اولین بار سر پا بایستد. اما زرافه مادر دوباره لگدی به کودک خود می زند! اما چرا؟ برای اینکه به خاطر داشته باشد چگونه اولین بار بلند شده است در حقیقت مادر با اینکار به نوزاد می آموزد که باید سریع بلند شود تا بتواند با گله بماند و گرنه وعده غذایی برای درندگان خواهد شد.
این حقیقت در دنیای واقعی هم نمود پیدا می کند. اروین استون درباره افرادی که در زمینه های مختلف موفق و سرشناس بوده اند تحقیقات جامعی کرده است. و زندگینامه افرادی مانند میکلانژ، ون کوک، فروید و داروین را نگاشته و نقد کرده است. او سعی کرده بین این افراد رابطه ای پیدا کند. او می گوید: «من در مورد افرادی مطلب نوشتم که در سر رویایی داشتند و آن را انجام دادند و به حقیقت رساندند. آنها تو سری خوردند، شکست خوردند، سرزنش شدند و برای سالها به جایی نرسیدند، اما بعد از هر زمین خوردنی بلند شدند و ادامه دادند. شما نمی توانید چنین افرادی را تخریب کنید یا آنها را به هم بریزید. دیگر آنکه این افراد کمترین چیز را برای خود می خواستند.»

۱۰ فرمان برای حرفه‌ای ‌شدن

"حرفه‌ای‌بودن در کار عبارتست از داشتن دیدی کامل و نگرشی کل‌نگرانه به یک کار یا زمینه‌ی کاری که با تسلط و احاطه‌ای همه‌جانبه بر موضوع همراه است و صد البته ناشی از دغدغه‌مندی، تجربه فراوان و کسب دانش و خردمندی لازم و کافی در آن زمینه است."
اصول حرفه ای بودن را به اختصار می توان اینگونه بر شمرد :
۱) دغدغه‌مندی:
کار برای شما، مسأله و دغدغه است، یعنی شما به هر علت (نیاز مالی، دغدغه علمی و...) آمده‌اید تا مسأله‌ای را حل کرده و گره‌ای را بگشایید.
۲) جدیت:
آن کار برای شما یک مسأله‌ی عادی یا فرعی نیست بلکه در کار مصمم و جدی هستید.
۳) دانش و خردمندی:
بر آن حوزه‌ی کاری اِشراف فکری داریدو خلاقانه و آینده‌نگرانه به ارتقای وضعیت اندیشیده و راهکارهای آن را ابداع می‌نمایید.
۴) تجربه فراوان:
در اثر تجربه و ممارست فراوان در آن زمینه، درکی عمیق و ژرف‌یافته و تمامی مهارت‌ها و توانمندی‌های مورد نیاز را به‌دست آورده‌اید.
۵) لذت‌بردن:
دائماً از انجام کار خود، لذت می‌برید وآن را صرفا"برای رفع نیاز، گذران امور، با بی میلی و به‌صورت انفعالی انجام نمی‌دهید.
۶) احترام‌گذاری:
برای همکاران، مشتریان، کارفرمایان، سازمان خود و به ‌ویژه برای پیش‌کسوتان نهایت احترام و ادب را قائلید.
۷) یادگیری مستمر:
دائماً در کار خود می‌آموزید و در هر مرحله از انجام کار خود، سعی می‌کنید نکته‌ای را آموخته و دست‌خالی از این تجربه برنگردید.
۸) پشتکار:
هیچگاه نومیدی بر شما مستولی نمی‌گردد و به راحتی از میدان بدر نمی‌شوید.
۹) دلسوزی و تعهد:
کارهای خود را دلسوزانه و متعهدانه انجام می‌دهید. به کار خود و سازمانتان "تعلق‌خاطر" دارید و کار را از آنِ خود می‌دانید.
۱۰) بهره‌وری:
بازده کار شما بالاست. اثر بخشی و کارآیی زیادی دارید. ازسرعت و دقت کافی برخوردارید و در کارهایتان خلاقیت و نوآوری به خرج می‌دهید.
از همین امروز بکوشیم تا در زندگی خود حرفه‌ای باشیم و با مسایل کاری خود حرفه‌ای برخورد نماییم تا برای خود و جامعه‌ثمربخش‌تر باشیم و نقش جدی‌تر و اثرگذارتری ایفا نمائیم.

زندگی و کار در یک محیط حرفه‌ای واقعاً لذ‌ت‌بخش است.

۱۰ راهکار برای اینکه مالک ذهن خود باشید

● تفکر مثبت کلیدی برای موفقیت
تفکر مثبت، موجب آرامش درونی، مفوقیت، روابط بهتر و سلامتی بیشتر می‌شود. امور روزمره زندگی، با تفکر مثبت به آسانی سپری می‌شوند. زندگی، امیدوارانه‌تر و مسرت‌بخش‌تر می‌شود و خوشبختی و رضایت‌خاطر بیشتری بر زندگی حاکم خواهد شد.
تفکر مثبت مسری است. افراد پیرامون شما افکار شما را می‌گیرند و به همان ترتیب تحت‌تأثیر قرار می‌گیرند. به‌عبارتی احساسات شما به دیگران سرایت می‌کند به خوشبختی، سلامتی و موفقیت بیندیشید. در آن صورت مردم هم شما را دوست خواهند داشت و به شما کمک می‌کنند، چرا که از نوسانات و احساساتی که از ذهن و فکر مثبت ساطع می‌شود، لذت می‌برند. برای اینکه تفکر مثبت نتایج خوبی را به بار آورد، یک سری کارهای درونی لازم است باید ابتدا دیدگاه مثبتی به زندگی داشته باشید و در هر کاری، منتظر نتایج موفقیت‌آمیز باشید. در این راستا هر نوع عملکرد ضروری را برای اطمینان بخشیدن به موفقیت خود اتخاذ کنید.
تفکر مثبت تأثیرگذار، فقط تکرار واژه‌های مثبت و یا اینکه مرتب به خودتان بگوئید که همه چیز درست می‌شود، نیست. کافی است برای چند لحظه مثبت بیندیشید و بعد بگذارید ترس و بی‌اعتمادی به ذهنتان خطور کند. اگر می‌خواهید یک تحول درونی واقعی در خود ایجاد کنید، اگر می‌خواهید طرز فکر خود را تغییر دهید، اگر می‌خواهید مالک نیروئی ذهنی شوید که می‌تواند به‌طور سازنده و مثبت بر شما، محیط و افراد پیرامونتان تأثیر بگذارد، به دستورالعمل‌های زیر توجه کنید تا قدرت تفکر مثبت خود را بهبود بخشید:
۱) همواره از واژه‌های مثبت در گفت‌وگوهای درونی‌تان استفاده کنید. استفاده از واژه‌هائی مثل ”من می‌توانم، من قادرم، این‌کار ممکن است، این‌کار می‌تواند صورت گیرد“.
۲) گفت‌وگوهای درونی‌تان را با احساسات خوشبختی، قدرت و موفقیت همراه سازید.
۳) به افکار منفی اعتنا نکنید. به آرامی از کار کردن به این نوع افکار اجتناب ورزید و آنها را با افکار شادی‌بخش و سازنده جایگزین سازید.
۴) در مکالمه‌های خود با افراد دیگر، از واژه‌هائی که حس توانائی، قدرت خوشحالی و موفقیت را در ذهن آنان برمی‌انگیزاند، استفاده کنید.
۵) قبل از شروع هر کاری، به‌طور مشخصی در ذهنتان نتایج موفقیت‌آمیز آن را تجسم کنید. اگر با ایمان تمرکز کنید، مسلماً با نتایج شگرفی روبه‌رو می‌شوید.
۶) هر روز حداقل یک صفحه نوشته روحیه‌بخش بخوانید.
۷) فیلم‌هائی تماشا کنید که شما را خوشحال می‌کنند. به اخبار گوش دهید و روزنامه بخوانید، اما به میزان کم و بدون اینکه بگذارید بر احساساتتان تأثیر بگذارد.
۸) با افرادی معاشرت کنید که مثبت می‌اندیشند.
۹) همواره پشت خود را هنگام نشستن و راه رفتن صاف نگه دارید، این‌کار اعتمادبه‌نفس و نیروی درونی شما را تقویت می‌کند.
۱۰) قدم بزنید، شنا کنید و در فعالیت‌های گوناگون شرکت کنید. این‌کار به توسعه و بهبود نگرش مثبت‌تر کمک می‌کند.
مثبت بیندیشید و انتظار داشته باشید که به نتایج و موقعیت‌های مطلوب دست یابید. حتی اگر اکنون زندگی شما آن طور که می‌خواهید نباشد، بعد از گذشت مدتی مشخص، دیدگاه ذهنی و شرایط زندگی‌تان تغییر خواهد کرد. وقتی می‌گوئید: ”می‌توانم و انتظار موفقیت را داشته باشید، خود را با اعتمادبه‌نفس‌تر و مسرورتر می‌سازید. ذهن خود را با روشنائی، خوشبختی، امید، احساس امنیت و قدرت پر کنید، تا خیلی زود زندگی‌تان این مشخصات را منعکس سازد.

۱۰ دلیل اهمیت برنامه ریزی برای زندگی


۱۰ دلیل اهمیت برنامه ریزی برای زندگیاگر پاسخ این سؤال را بدهید، می توانم با احتمال ۹۵% بگویم که در زندگی به موفقیت می رسید و یا شکست می خورید: "آیا بیشتر برای سرگرمی مطالعه می کنید؟"
مطالعه، آن هم برای سرگرم شدن، یکی از بهترین راههای بدست آوردن آرامش و فرار از استرس های روزانه است. در عین حال باید در نظر داشته باشید در جامعه ای که درآمد شما بستگی به میزان دانش و مهارت های فردیتان دارد، مطالعه تنها برای سرگرمی نمی تواند چندان فایده ای در بر داشته باشد.
خواندن داستان های تخیلی می تواند اطلاعات مفیدی را در اختیار شما قرار دهد؛ اما متاسفانه همیشه برای ترفیع رتبه و یا افزایش درآمد به اطلاعات شما در مورد افسانه ها و اسطوره ها بسنده نمی کنند.
اگر می خواهید به هدف خود دست پیدا کنید و هدفتان هم رسیدن به موفقیت است، باید یاد بگیرید که چگونه می توان اصول حقیقی را با انواع تخیلی آن درهم آمیخت.
به طور اخص می توان اشاره داشت که کتاب، مجلات، سایت های اینترنتی، و نهایتاً محصولات صوتی و تصویری با عنوان "چگونه می توان...." به راحتی قادرند تا افکار شما را باز کرده، بر روی رفتارتان تاثیر مثبت بگذارند، و نگرش کلی شما را برای رسیدن به موفقیت ارتقا بخشند.
▪ تمام وجودتان باید در رسیدن به موفقیت غوطه ور شود!
نباید انتظار داشته باشید که بنشینید، دست روی دست بگذارید و توقع داشته باشید که موفقیت یک مرتبه از آسمان به زمین بیفتد. شما خودتان باید خالق آن باشید. باید ذهنتان را طوری تربیت کنید که به راحتی موقعیت هایی را که هزاران نفر در طول روز نسبت به آن بی توجهی می کنند، ببیند و آنها را موشکافی کند.
همین حالا که مشغول خواندن این مقاله هستید، موقعیت هایی وجود دارند که بیصبرانه به چشم های شما خیره شده اند؛ اما تا زمانیکه دورنمای کلی ذهن خود را تغییر ندهید و آنها را از زاویه ای که دیگران قادر به دیدن نیستند، نبینید، هرگز به موفقیت دست پیدا نخواهید کرد.
مطالعه برای بدست آوردن اطلاعات در زمینه های مختلف به شما کمک می کند که دامنه واژگانی خود را بالا برده و با زبان فنی هر رشته آشنایی بیشتری پیدا کنید. با این کار می توانید دانش خود را به روز نگه دارید و در برابر مشکلاتی که تاثیر مستقیم و یا غیر مستقیم بر روی شما دارند، مقابله کنید.
البته به روز ماندن کار ساده ای نیست! البته خوشبختانه مطالب مفیدی بر روی اینترنت وجود دارد که می توانید از آن استفاده کنید.
▪ اگر هدف شما شروع یک تجارت موفق است، پس:
ـ یک کتاب در مورد رشته ای که قصد شروع فعالیت دارید، تهیه کنید.
ـ به اینترنت بروید و از آنجا هم اطلاعاتی در زمینه مذکور جمع آوری نمایید.
ـ با افرادی که کاری مشابه فعالیت شما انجام می دهند ارتباط برقرا کرده و از آنها چیزهای جدید یاد بگیرید.
ـ هر کاری که می کنید، فقط سعی کنید موقع مطالعه کردن تصویر اهدافتان را در ذهن مجسم کرده باشید.
می خواهم با هم یک تمرین ساده انجام دهیم. یک تکه کاغذ بردارید و بر روی آن ۵ نمونه از مهمترین اهداف خود را که قصد دارید در ۵ سال آتی به آنها دست پیدا کنید را یادداشت نمایید.
سپس مراحلی که برای رسیدن به این اهداف باید سپری کنید را بنویسید. لازم نیست بیش از اندازه به جزئیات توجه کنید، تنها یک شمای کلی هم کفایت می کند.
حالا از خودتان بپرسید: "آیا مطالعه تنها برای سرگرمی می تواند به من کمک کند که به اهدافی که در اینجا لیست کرده ام، دست پیدا کنم؟"
اگر تصور می کنید که خواندن برای سرگرمی می تواند به شما کمک کند، به کار خود ادامه دهید و اگر هم احساس کردید که با این کار نمی توانید به اهداف خود برسید، بنابراین شاید زمان آن رسیده باشد که شیوه مطالعه خود را تغییر دهید.
تکرار عادات قدیمی و رفتارهای پیش پا افتاده نمی تواند در زندگی شما تغییر ایجاد کند! زمانیکه یک عادت یا رفتار قدیمی را تغییر می دهید، تنها در اینصورت است که می توانید نتیجه نهایی بازی را عوض کنید.

 

اگر پاسخ این سؤال را بدهید، می توانم با احتمال ۹۵% بگویم که در زندگی به موفقیت می رسید و یا شکست می خورید: "آیا بیشتر برای سرگرمی مطالعه می کنید؟"
مطالعه، آن هم برای سرگرم شدن، یکی از بهترین راههای بدست آوردن آرامش و فرار از استرس های روزانه است. در عین حال باید در نظر داشته باشید در جامعه ای که درآمد شما بستگی به میزان دانش و مهارت های فردیتان دارد، مطالعه تنها برای سرگرمی نمی تواند چندان فایده ای در بر داشته باشد.
خواندن داستان های تخیلی می تواند اطلاعات مفیدی را در اختیار شما قرار دهد؛ اما متاسفانه همیشه برای ترفیع رتبه و یا افزایش درآمد به اطلاعات شما در مورد افسانه ها و اسطوره ها بسنده نمی کنند.
اگر می خواهید به هدف خود دست پیدا کنید و هدفتان هم رسیدن به موفقیت است، باید یاد بگیرید که چگونه می توان اصول حقیقی را با انواع تخیلی آن درهم آمیخت.
به طور اخص می توان اشاره داشت که کتاب، مجلات، سایت های اینترنتی، و نهایتاً محصولات صوتی و تصویری با عنوان "چگونه می توان...." به راحتی قادرند تا افکار شما را باز کرده، بر روی رفتارتان تاثیر مثبت بگذارند، و نگرش کلی شما را برای رسیدن به موفقیت ارتقا بخشند.
▪ تمام وجودتان باید در رسیدن به موفقیت غوطه ور شود!
نباید انتظار داشته باشید که بنشینید، دست روی دست بگذارید و توقع داشته باشید که موفقیت یک مرتبه از آسمان به زمین بیفتد. شما خودتان باید خالق آن باشید. باید ذهنتان را طوری تربیت کنید که به راحتی موقعیت هایی را که هزاران نفر در طول روز نسبت به آن بی توجهی می کنند، ببیند و آنها را موشکافی کند.
همین حالا که مشغول خواندن این مقاله هستید، موقعیت هایی وجود دارند که بیصبرانه به چشم های شما خیره شده اند؛ اما تا زمانیکه دورنمای کلی ذهن خود را تغییر ندهید و آنها را از زاویه ای که دیگران قادر به دیدن نیستند، نبینید، هرگز به موفقیت دست پیدا نخواهید کرد.
مطالعه برای بدست آوردن اطلاعات در زمینه های مختلف به شما کمک می کند که دامنه واژگانی خود را بالا برده و با زبان فنی هر رشته آشنایی بیشتری پیدا کنید. با این کار می توانید دانش خود را به روز نگه دارید و در برابر مشکلاتی که تاثیر مستقیم و یا غیر مستقیم بر روی شما دارند، مقابله کنید.
البته به روز ماندن کار ساده ای نیست! البته خوشبختانه مطالب مفیدی بر روی اینترنت وجود دارد که می توانید از آن استفاده کنید.
▪ اگر هدف شما شروع یک تجارت موفق است، پس:
ـ یک کتاب در مورد رشته ای که قصد شروع فعالیت دارید، تهیه کنید.
ـ به اینترنت بروید و از آنجا هم اطلاعاتی در زمینه مذکور جمع آوری نمایید.
ـ با افرادی که کاری مشابه فعالیت شما انجام می دهند ارتباط برقرا کرده و از آنها چیزهای جدید یاد بگیرید.
ـ هر کاری که می کنید، فقط سعی کنید موقع مطالعه کردن تصویر اهدافتان را در ذهن مجسم کرده باشید.
می خواهم با هم یک تمرین ساده انجام دهیم. یک تکه کاغذ بردارید و بر روی آن ۵ نمونه از مهمترین اهداف خود را که قصد دارید در ۵ سال آتی به آنها دست پیدا کنید را یادداشت نمایید.
سپس مراحلی که برای رسیدن به این اهداف باید سپری کنید را بنویسید. لازم نیست بیش از اندازه به جزئیات توجه کنید، تنها یک شمای کلی هم کفایت می کند.
حالا از خودتان بپرسید: "آیا مطالعه تنها برای سرگرمی می تواند به من کمک کند که به اهدافی که در اینجا لیست کرده ام، دست پیدا کنم؟"
اگر تصور می کنید که خواندن برای سرگرمی می تواند به شما کمک کند، به کار خود ادامه دهید و اگر هم احساس کردید که با این کار نمی توانید به اهداف خود برسید، بنابراین شاید زمان آن رسیده باشد که شیوه مطالعه خود را تغییر دهید.
تکرار عادات قدیمی و رفتارهای پیش پا افتاده نمی تواند در زندگی شما تغییر ایجاد کند! زمانیکه یک عادت یا رفتار قدیمی را تغییر می دهید، تنها در اینصورت است که می توانید نتیجه نهایی بازی را عوض کنید.

10خصوصیت

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

 

۱) مشتاق:افراد موفق اماده و علاقه مند کارکردن و اموختن مطالب جدید هستند
۲) اگاه : افراد موفق از جدید ترین اخبار اطلاع دارند
۳) این افراد مخاطره جو و اهل ریسک هستند
۴)قاطع : ضرب المثل قدیمی که می گوید برای تصمیم گیری سریع باش و برای تغییر تصمیم ارام رفتار کن
۵) عاشق یاد گیری : در کتابخانه این افراد درباره همه موضوعی کتاب یافت می شود[/color]
۶) متعهد : این افراد خود را برای کسب نتیجه بهتر و رضایت بخش مسئول می دانند
۷) مصر و سر سخت : در ذهن اینگونه افراد ناامیدی جایی ندارد و انها فقط تلاش کردن را می شناسند
۸) انعطاف پذیر : افراد موفق نسبت به شرایط مختلف انعطاف پذیرند
۹) خلاق : همه ما درای غریزه ای هستیم تا در زندگی نواوری کنیم افراد موفق به طور کامل از از این غریزه خود بهره برده اند.
۱۰) معنوی : این افراد در مورد مسائل معنوی خود متعهد هستند

کعبه زرتشت

تالار کنسرت والت دیزنی

تالار کنسرت والت دیزنی از معروف ترین تالارهای کنسرت در آمریکا می‌باشد که در خیابان گراند جنوبی شماره ۱۱۱ در مرکز شهر لس‌آنجلس واقع شده و توسط خیابان هوپ، خیابان گرند و خیابانهای اول و دوم محدود شده‌است. این تالار چهارمین سالن موسیقی لس آنجلس است و دارای ۲۲۶۵ نفر گنجایش و میزبان دائمی ارکستر فیلارمونیک لس آنجلس است که در آوریل سال ۲۰۰۳ با بازگشایی و معمار آن فرانک گهری بوده است.

لئو تولستوی

عکس سهراب

رهاتر از پرنده

 

من یه سایه، تو یه خورشید

تو بزرگی ، من حقیرم

تو رها تر از پرنده

من قفس قفس اسیرم

من زمستونم وخسته

فصلی که به زخم نشسته

تو بهاری وهمیشه

مرحم دل شکسته

دنبالت گشتم وگشتم

همه جا رو می شناسم

روی بغض جاده مونده

رد پای التماسم

توی قلبم نمی گنجی

داشتنت رنگ خیاله

توی این آغوش خالی

تو تصورت محاله

حالا که هستی ونیستی

حالا که نزدیک ودوری

من با داشتن تو تنهام

ندارم سنگ صبوری

غم بی تو بودنا رو

کاش می شد با تو بفهمم

کاش می شد مثل یه قطره

دل دریا تو بفهمم

بذار هر چی گریه مونده

روی شونه هات بباره

پس از این هوای ابری

منو یاد تو بیاره.......

متن عاشقانه

 

وقتی تو باشی ؛ زندگی برایم زیباست ؛ عاشقی برایم با معناست !
وقتی تو باشی ؛ قلبم بی آرزوست ، ای تنها آرزوی من در لحظه های تنهایی !
وقتی تو عزیز دلم باشی ؛ همدمم باشی ؛ سر پناهم باشی ؛ طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پر خاطره دیگر با تو است !
تو هستی ، برای من هستی ، تا آخرش همه هستی ام هستی !!!
حالا من هستم و یک عشق پاک در قلبم !
وقتی تو باشی ؛ عشق در وجودم همیشه زنده است ، میتپد قلبم تنها برای تو و می گذرد لحظه ها به یاد تو و می ماند برای همیشه یک عشق جاودانه در قلبهایمان !
وقتی تو گل من باشی ؛ باغچه خشگ قلبم بهاری می شود ، این دل از عطر و بوی تو پر از محبت و صفا می شود !
وقتی تو عشق من باشی ؛ این چشمها برای دیدن تو بی قرار و بی تاب می شود ، حضور تو در کنارم تنها آرزو می شود !
وقتی تو همدمم باشی ؛ دیگر تنهایی با من بیگانه می شود ، غم و غصه های دنیا در قلبم فراری می شوند !
تو باشی ؛ عزیز دلم باشی ؛ عشقم باشی ؛ دنیا برایمان بهشت همیشگی می شود !
وقتی تو باشی ؛ وقتی تو همه زندگیم باشی ، این دل فدای قلب مهربانت می شود ، چشمهایم همیشه منتظر دیدن چهره ماهت میشود !
وقتی تو باشی ؛ من نیز هستم ، زیرا تو درون قلبم هستی !
پس با من باش ای عشق جاودانه ام ؛ بیا تا با هم بخوانیم ترانه عاشقانه ام را که برای تو سروده ام !
ای تو که بی تو بودن برایم خواب همیشگی است !

تا حالا دقت کردین

تا حالا دقت کردین قبلاً هر چی موبایل کوچکتر بود با کلاس تر بود ، الان هر چی بزرگتر باشه !

… …

تا حالا دقت کردین وقتی یکی بهت میگه : « اگه یه سوال ازت بپرسم راستشو بهم میگی ؟ » نگران می شی ، یاد تمام دروغا و کارای بدی که انجام دادی میفتی ؟!

… …

تا حالا دقت کردین هروقت یه خواب خوب میبینی صب پاشی یادت نمیاد ! اما کافیه یه خواب ناجور ببینی ، تا شیش ماه تو مخته !!

… …

تا حالا دقت کردین موقه درس خوندن هیچی مث بازی با موبایل حال نمیده !!

تا حالا دقت کردین اینایی که میرن کلاس گیتار ، بدون استثنا اولین آهنگی که یاد میگیرن
آهنگ خز شده و ضایعِ “ اگه یه روز بری سفر ” میباشد !
پ.ن : از اساتید محترم خواهشمندیم یکم تنوع به خرج بدید !

تا حالا دقت کردین تو همه فیلما ادم پولدارا یا سرطان دارن یا بد بخت بی چاره و تنهان !؟

دقت کردین بیشتر مواقع احساس می کنیم گوشیمون زنگ خورده ! بعد که نگاه میکنیم میبینیم یه توهم ویبره ای بیش نبوده ؟

تا حالا دقت کردین تعداد خواننده های ایران ، از شنونده ها داره بیشتر میشه ؟

تا حالا دقت کردین شعور اگه خریدنیم بود بعضیا از کنارش رد میشدند ! بازم نمی خریدند ؟

تا حالا دقت کردین تو فیلما وقتی پلیسه دنبال مجرمه س یا مجرمه دنبال پلیسه همیشه میگه : من اونو میخوام . . . زنده !

تا حالا دقت کردین تو این فیلما که نشون میدن هر کی می افته تو آب اصلا شنا بلد نیست ولی اون که بیرن واستاده در حد یه غریق نجات کامله !

تا حالا دقت کردین همیشه وقتی حوله رو تو حموم میخوای برداری یکی از لباسات میفته رو زمین خیس میشه ؟!

تا حالا دقت کردین دو ساعت درس میخونی ساعتو نگاه میکنی میبینی نیم ساعت گذشته !
نیم ساعت میای پای کامپیوتر ساعتو نگاه میکنی میبینی دو ساعت گذشته ؟!

تا حالا دقت کردین وقتی تو زندگیتون یه روزنه ی امید پیدا میشه سریع یه پترس فداکار پیدا میشه که دستشو بکنه توش ؟

تا حالا دقت کردین وقتی موبایلتون میوفته زمین سریع برش میدارین ببینین ، چیزیش شده یا نه ولی وقتی رفیقتون می خوره زمین هرهر بهش می خندین !

تا حالا دقت کردین این داورای خط دروازه فقط دقت میکنن . . . !  )

متن ها و جمله ها

با تــو تا نهایت زمانه…

تا باقی وجود٫ تا انتهای عالم فانی ٫عاشـقانه خواهم ماند…

تا بلندای قله های سپیـد خوشبختی…

با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد…

تجربه اولیـن عشــق..

با تــو شیرین شد خوب من…

با تــو گل خوشبختی از اعماق وجودم جوانه زد…

با تـو جرقه های عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم شعله کشید…

و ترانه های عاشقانه ام با تـو به حقیقت رسید…

انجماد خون در رگهای یخ زده ام در شراره های آغوش سوزانت ذوب شد…

با تــو و وجود متبرک توست

که می خواهم بمانم…

تــو که با داشتنت پاییز سرد ٫ بهاری دلنشین خواهد بود…

تا همیشه وهمیشه در کلبـه عشــق

میزبان نفسهای عاشـقـانه ات خواهم ماند…

سایر متن های بسیار زیبا در ادامه مطلب

:: به رنگ بهار ::

بازهم قرعه افتاد به نام بهار!

من سبزش را برگزیدم و اکنون به خانه آوردمش؛

تونیزبیا، و به جای لحظه های زنگار گرفته از غصه؛ تازگی را به پنجره ی اتاقت برسان و بگذار عطری از دل انگیزی بهار، سراغ توهم بیاید!

دوست نداری کوچه باغ دلت را به رنگ بهار بیارایی؟ پس تامل را کنار بگذار؛ تعجیل کن در این بزم باشکوه! شتاب اینجا نکوست توهم مانند من بی تاب باش؛

اکنون همه، شادمانی را در آغوش کشیده اند و به انتظار بهار، به روی تمام غصه هاشان، خط میکشند، بیا تا امتدادش را نشانت دهم، این خطوط به زلالی فصلی ختم خواهد شد

که شاید سیاهی را از تمامی دلها بشوید و مجال ورود ماتم را به آستانه ی هیچ خانه ای نخواهد داد…

تو هم دست در دست من بگذار و فرصت را از کف مده! اطمینان را به زیبایی بهار ببخش و مبادا تردید کنی که با او بودن خوشایند تر است تا کنج تنهایی ات بنشینی و

مکتوبات حسرت را ورق بزنی…

در را بگشا تا دلت هوایی بخورد! تا کی غصه و رنج و تلقین کج بختی؟؟! تا کی لعنت به تقدیر فرستادن؟؟! به خودت بیا! بگذار بهار بهانه ای باشد برای بودن تو در کنار بهترین ها؛

بگذار تو هم به تبرک آغاز تولدی دیگر از طبیعت؛ دلت را از غصه بتکانی و مگذاری غبار گذشته، شیشه های شفاف وجودت را کدر کند…

بیا؛

میدانم هنوز هم دلتنگی در چشمانت موج میزند، اما بیا تا به تو نشان دهم اگر با بهار همگام شوی، امید نیز به دیدارت خواهد آمد؛

امیدواری را پیوند همیشگی خانه ات کن تا دیگر، ردی از دلتنگی، تو را آزار ندهد….

اینگونه؛ به همه نشان خواهی داد، زندگی را تو میسازی، نه بخت و اقبال!

.
.
.
.
.

تمنا را از سخنم بخوان…

رای تو می‌نویسم؛ آری تو!

تویی که حالا پیوند خورده‌ای به الماس‌های شب و روزم، تویی که نامت حک شده بر روی سنگ عادتم؛ و تویی که اگر بخواهم

حتی برای لحظه‌ای فراموشت کنم، رنگ غروب می‌گیرد آسمان ابری جنونم!

بیا بنشین لحظه‌‌ای؛ تا با تو سخن بگویم؛

بگویم تا بدانی بعد از حضورت در این وادی غم زده، چطور یکی یکی ستاره‌های امید، هویدا گشت بر گستره‌ی آبی احساساتم!

کاش بخوانی و بدانی و باور کنی که هر گاه اسمت لابه‌لای شب‌بوهای دلم سر می‌زند، بی‌قراری نیز غنچه می‌کند در آستانه‌ی وجودم؛

و از شادمانی دوست دارم بوسه باران کنم تندیس اسمت را؛ و به تقدس حضورت ایمان دارم ای نازنین غربتم!

چطور لحظه‌های با تو بودن را وصف کنم؟ آخر واژه و جمله، ناتوان‌تر و عاجز‌تر از آن است که بتواند، سرور احساساتم را در بر بگیرد،

اما می‌کوشم تا مجذوب‌ترین واژه را برگزینم و تو را آگاه کنم از دقایق شیدایی‌ام!

بگذار تا بر پوسته‌ی شب، تصویر تقدیر را ترسیم کنم و با تجسم حضورت، طلای خوشبختی را بپاشم لابه‌لای سنگ فرش بودنش…

بیا! تا آواز لبخند را بر صفحه‌ی این کاغذ بی‌خط؛ بیارایم و تو عطر ترنم کلامم را ببخشی به قاب لحظه‌هایت!

از عشق تو دفتری می‌سازم و با قلم ستایش، هر روز، بر یک ورقش، طنازی جنونت را می‌کشم که چطور مثل خون، در بند بند

وجودم جاری گشته و مجال نمی‌دهد تا به چیزی جز الفبای نامت بیندیشم!

تمنا را از تحرک سخنم بخوان و وصله‌ی دستانت را هرگز از این تاروپود تنهایم مگشا!

بگذار تا ابد زیر سایبان سبز صداقتت بذر امید بکارم و تو برای همیشه خورشید این آفتاب گردان بمانی!

.
.
.
.
.

:: غریبه من ::

و این اگر معجزه نیست پس چیست؟

خواب عمیق، روح زمختی راکه سالها در نسیان و بهت بود

نوازش پر پروانه ای آشفت…

و او را چنان بی خواب کرد که ماهها ست به دنبال پروانه می گردد،

که پروانه مشکی گوش خود دربدر غربت چشمان زمختی دگر است

و این است داستان غربت من و غریبی پروانه…

آشناوار آمد…

غریبانه رفت…

انگار می بایست شیره گلی زخمی را بمکد و برود.

و چه جانسوز است آمد وشدی چنین

که بیایی و نا آزموده بروی!

غریبه من…

گوش من هنوز واومانده نسیم ساحر پرهای توست

و چشم من همچنان خود را به خواب زده است

باشد باز بیایی و خواب مرا آشفته سازی

هرچند که خوابی دگر ندارم پس آشفتگی دگر برای چه

من خود آشفته ام

غریبه من

کاش بودی و با هم به آشیانه گل ها می رفتیم

نمی دانی چقدر دلم یک لحظه با تو بودن را می خواهد

نارون گردی کوچه ها

رز چینی کوی ها

برگهای پاییزی آشفته تر از من

همه و همه

آرزوی برگشت تو را دارند.

غریبه من دیگر از خیال هم خسته ام.

تو می توانی

بقول آن شاعر بزرگ ۱

” تو توانایی بخشش داری

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی”

غریبه من

لحظه هایم بی تو کشنده است

نوش داروی من باش و

دلم را از نیش مردم نجات بده.

و شک نکن که من همچنان……

.
.
.
.
.

:: برای تو می نویســـــــم ::

برای تو می نویســـــــم

برای تویی که قلبت پــــــــــاک است

برای تویی که تنـــــــهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــــــــق توست

برای تویی که احســـــاسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هســـــــتی ام در عشــــــق تو غرق شد

برای تویی که چشــــــمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احســــــــاس پاک خود کردی

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنیـــــن خود کردی

برای تویی که هر لحـــــظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

برای تو که هیچ وقت نفهمیدی دوستت دارم

برای تویی که سـکوتــــــــــــــــــــت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که قلبـــــــــت پـاک است

برای تویی که در عشـــــــــــق ، قـلبت چه بی باک است

برای تویی که عـشــــــقت معنای بودنم است

برای تویی که غمــــــــهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایـــــــــت آرزویم است

.
.
.
.
.

فوق العاده احساسی :: سوغات بهار ::

به نام انکه ابر را گریاند تا گل بخندد

بیاد آنان که دوستشان داریم و نمی دانند

و

آنانی که دوستمان دارند و نمی دانیم.

صدای گام های آرام و نفس های سنگینش خبر آمدنش را به گوشم می داد.خورشید دست های ترک خورده را که سرما بی رحمانه دریده بود به کوه

گره می زد و به امید آنکه مرهمی جانش را بشوید سوار بر اسب افق می شد. از چشمان خواب گرفته ستاره می شد فهمید که چندین شب هست که

نخوابیده اند و به زحمت چشمک زنان ایستاده بودند . درختان خود را تکانی می دهند و شانه هایی را که زیر بار سنگین غربت سر به سجده گذاشته

بود را بلند می کند.و دست های خالی خود را به امید آسمان بالا می گیرد و از زخم هایی که تنه اش را آزرده بود ، گلایه می کرد.گل های محبت چهره

از نقاب خاک آلود خود می شویند و خوشه های گندم دست های همدیگر می گیرند و لباس های طلایی خود را می پوشند و بر جاده انتظار گلیمی از

گلبرگ های پرپر شده می اندازند و گل های شقایق بی آب که با چشمان اشک آلود در انتظارند این جاده را معطر میکنند.همه با چشمانه ملتمسانه گام

هایش را دنبال می کنند.پرستو پشت سرش می دوند.

بهار می آید.با کوله ای نقره ای رنگ که بر دوش می کشد و نسیم که از میان جنگل ها راه طولانی راطی کرده است را بی تاب می کند.بیشتر از این

زغال سیاه رنگ انتظار را بر دلشان نمی کشد و سو غاتی هر کدام را تقدیمشان می کند.لباسی از ابریشم سبز رنگ گه شکوفه های بلورین در آن

می درخشد را به درختان هدیه می کند ، به لب ساحل می رود و از کیسه اش هزاران نامه بیرون آورده و امواج تن ماسه ایی خود را به جلوی

گام هایش می اندازد و نامه ها را گرفته و برای مروارید هایی که در دور دست در انتظار هستند ، می برند ولی این بارهیچ گاه موهای آشفته ساحل

را شانه نمی کنند تا شن های مجسمه ای از رد پای بهار بتراشند.بید مجنون همراه بلبلان آواز می خواندو تن خود را در نسیم رها میکند و عاشقانه

میرقصد.کم کم اطرافش خلوت تر می شود.کنارم نشست و با لبخندی به چشمانش را به چشمانم گره زد.دستش را جلو چشمانم گرفت.دیگر هیچ جایی

را نمی دیدم.وجود از درون خالی می شد. انگار دیگر سایه ام روی زمین سنگینی نمی کرد و در آسمان ها هم قدم ابر ها شده بودم .

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم / راحت جان طلبم و از پی جانانه بروم

گر چه دانم به جایی نبرد راه غریب / من بهسوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت / رخت بر بندم تا ملک سلیمان بروم

به جایی رسیدیم که دیگر هیچ ابری به آنجا سرک نکشیده بود و صدای بال های پرنده ایی سکوت آسمان را نشکسته بود ،

بهار به انگشت گوشه ایی

از آسمان را نشانم داد، آنچه را که می دیدم را نمی توانستم باور کنم.فرشته ها بال های خود را گستره بودندو روی بال ها معشوقه ها

به انتظار نشسته بودند

که شاهزاده قلبشان با اسب سفیدبه دنبالشان بیاید.باورش سخت بود. من حق انتخاب داشتم تا یکی از آن ها را برای خود انتخاب کنم.

نگاهم بی اختیار زیر

درخت ها و کنار رود ها و چشمه ها را پرسه می زد تا اینکه در گوشه ای اسیرشد و دست و پای دلم به قل و زنجیر کشیده شد.

در انتخابش هیچ شکی نداشتم

می دانستم بهترین را انتخاب کردم.او نازنینی بود با تمام دیگران تفاوت داشت.گل های نیلوفر لباس زیبا بر تنش کرده بودند و

گل های یاس عطر نگاه سبزش شده

و آسمان وقف صدایش شده بود.فرصتم داشت تمام می شد،بهار دستم را می کشید و به سمت زمین میبرد.

به هر بهانه ای از بهار خواهش می کردم که مرا با خود نبردجدایی از او برایم سخت بود به بهار گفتم :اصلا من باید مراقبش باشم.

او تنهاست ، ستاره ایی حرفم را قطع کرد وگفت:

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم / هوادار کویش را چو جان خویش دارم

دیگر نتوانستم تحمل کنم.صدای ناله هایم اشک آسمان را در آورد.آخر این چه سوغاتی بود که سهم من شد.

حسرت… . چرا سهم من این است.تا کی باید چشمانم جاده انتظار را با اشک بشوید و ماه که از ناله هاین خسته شده بود گفت :

نگران نباش ، من مراقبش هستم ، دزدانه پرسیدم نامش چیست ؟ آرام در گوشم نام زیبایش را حک کرد .

چشمانم را بستم و مجسمه ای از قامت زیبایش در وسط قلبم ساختم.

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم / بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم / به گرد سرو خرامان قامت نرسیدم

پاهایم زمین را نوازش کرد فهمیدم که بار دیگر به سرزمین غریبان رسیدم.اما

اگر از این منزل ویران به سوی خانه روم/ دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

ز این سفر گر به سلامت به وطن بازرسم / نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

دستانش را از نگاهم برداشت بلند شد و رفت ، بی اختیار صدایش کردم بدون اینکه دیگر چیزی بگویم برگشت و لبخندی زدو گفت :

بهترین سوغاتی مال توست ولی … دیگر چیزی نگفت ولی در نگاهش خواندم که امید داشته باش ، در انتظارش چند ورقی را ازدفتر فسرده

عمر ورق بزن .خواهد آمد ، خواهد آمد …

منتظرت هستم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم / تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود / مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات/ در یکی نامه محال است که تحریر کنم

.
.
.
.
.

:: آرامش نیلگون امواج ::

عزیزم به هر جا که نگاه میکنم تو را میبینم. تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم

باور میکند دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم

اما به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.

چشمهایم را آرام می بندم ، صدایت در گوشم میپیچد

طنین خنده هایت همه جا

را پر میکند ، بی اختیار لبخند میزنم ولی صدایت دور و دورتر میشود و من به

یاد میاورم که باز هم تو نیستی. چه شیرین است

تمام لحظه ها را به یاد تو بودن

دلم میخواد با تو در کنار ساحل بنشینم سرم را

روی شانه ات بگذارم و امواج

آبی را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.

دلم برای آرامش نیلگون امواج

تنگ شده. دلم هوایت را کرده است.

دوباره بیقرار شده ام

دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو

دلتنگ شده…. برای تو …

162.

 

 

هشدار! به یک متن طولانی نزدیک می شوید.

 

۱.فضایی شبیه به یک اتاق شلوغ پلوغ راحت. چهار عدد موجود با کروموزوم XX

منطق نطق می کند. اول شاید بشود با نگاه کردن به سر و وضعش سرگرم شد. موهای لخت تا سر شانه که هرچند لحظه با دست پشت گوش زده می شود، کت و دامن شدیدا شیک سرمه ای که هوس یکبار امتحانش حتی تو را هم راحت نمی گذارد، پیراهن دکمه دار که از سفیدی مثل ابر می ماند، گوشواره های سوزنی با یک نوع سنگ قرمز که رنگش با لب های سرخش مو نمی زند و از همه چشمگیرتر کفش های پاشنه بلندی که قند توی دلت آب می کنند. این منطق نمونه کاملی از یکی از زن های موفق فیلم های هالیوودی است که چشم ها به دنبال اوست و سوت ها با حرکتش به صدا در می آیند. مردها را توی کار سوسک می کند و از کشته مرده هایش پشته می سازد و بر قله ی آن "آل د سینگل لیدیز" سر می دهد. هرچه بیشتر جزییات ظاهریش توی کله ام فرو می رود نطقش واضح و واضح تر می شود:

- می بینی؟ کارت مثل این می مونه که در زمان صلح ماشین گانِت رو دو دستی تقدیم طرف مقابل تو دل بُروی شیرینت کنی و با یه قلاب سنگ توی دستت بمونی و فکر کنی وای چه صلحی! چه قدر دنیا قشنگه. به این فکر کن که همین تو دل بُروی شیرینت روزی نیش هاش رو بهت نشون بده و با همون ماشین گان کیو کیو دخلت رو بیاره. جنگ پیش میاد.نباید فرصت ها را تقدیم کرد. نباید می گفتی! دِهه!
-ببین ماشین گان کیو کیو نمی کنه. به رگبار می بنده. تررررررررررررررر. کیو کیو واسه آتاریه.
-حالا که چی؟
-محض اطلاعت منطق جون جون.

" شما دو تا هم دیگه خفه. " رمانتیک این را می گوید. سرش را از زیر لحاف در میاورد. به پهلو می خوابد دستش را می زند زیر سر و با چشم های بادکرده اش سه نفر دیگر را زیر نظر می گیرد. صدایش از خواب دورگه شده: "اصلا خوب کاری کرد. باید بهش می گفت دیگه. حرف دل گفتن که بد نیست." دلم می خواهد بهش بگویم : تو بشین آبغوره ات را بگیر. نمی گویم. طرفداری ام را کرده. گندی را که زده ام نادیده گرفته. اما خب من هیچ وقت رمانتیک را دوست نداشته ام. با آن همه وسایل صورتی، با آن لب هایی که اتوماتیک با دیدن دوربین غنچه می شوند، نمی توانم کنار بیایم. حالم از آن دورویی ذاتی اش و خنده ها و عشوه های گاوی اش به هم می خورد. تحملش را ندارم. رمانتیکِ فاکســی توی دل من یکی که جایی باز نکرده است.

"خانوم ها!" پسرخاله است. پسرخاله ی کم حرف با معرفت خودم، که جانم برایش در می رود. دل توی دلم نیست که نظرش را بدانم. می ترسم از توبیخ احتمالی اش. "نمی دونم والا. کارِت درست به نظر نمیاد چون یه سری اسرار مگو رو تااااادداااااا ظاهر کردی. حتی نتونستی منظورت رو برسونی. حداقل اگر منظورت رو رسونده بودی شاید انقدر ضایع نبود. ولی خب یه چیزی ته دلم جیک جیک می کنه که کارت اونقدرها هم ضایع نبوده. حرف رو زدی. خودت رو از ترکیدن نجات دادی. این همه مدت نگفتی. این بار گفتی. حالا نتیجه ش یا خوبه یا بد. حداقل دفعه ی بد در چنین شرایطی دو تا تجربه داری. یه تجربه ی گفتن، کلی تجربه ی نگفتن. دو تا انتخاب خواهی داشت و خب من می گم در این مورد دو بهتر از یکه." لبخند می زنم. پسرخاله با آن شلوار گرمکن گل و گشاد، صورت خسته، ابروهای بهم ریخته و موهای بافته و ناخن های قرمز روشنش به چشمم بیشتر از هروقت دیگر یک دوست می آید. آرام می گیرم.
"بَچ کی حال حلیم داره؟" پسرخاله شستش را نشان می دهد، منطق بله بله سر تکان می دهد و رمانتیک با ادا اطوار همیشگی اش می گوید: "فکر نکنم دو سه قاشق به جایی حساب شه" و می خندد.

خوشحالم.

۲.اوضاع عجیبیه. عادت ندارم که نتونم شرایط را درک کنم. از تحلیلش عاجز باشم و درست و غلط را تشخیص ندم. هیچ وقت راه درست رو انتخاب نکردم ولی همیشه می دونستم که راه درست کدومه. این بار اما نمی دونم. موندم سر دو راهی و اوه خدای من این گیج کنندست. خعلی گیج کننده.

۳.جالبه که امسال هیچ احساسی نسبت به تغییر سال ندارم. پارسال در نهایت ناامیدی نیمچه امیدی داشتم. به قول شادی "یه وقتی میرسه که به تغییر سالها بی تفاوت میشی و هیجانش میشه برات در حد تغییر ماه آبان به آذر." شاید اون وقت رسیده. به وضع خودم شاید امیدی نداشته باشم ولی برای شما که می تونم آرزو کنم نه؟ امیدوارم هرچی که دوست دارید یهو خراب شه سرتون جوری که یک سال تموم نیشتون باز بمونه! :) مرسی که می خونید. سال نوتون مبارک.

پ.ن.شاید جریان مقداری گنگ باشه براتون :) من بودم و حاج خانومایی که ساکن ذهنم هستن. درگیری داشتیم سر کاری که کردم :))

پ.ن.اگر چند ماه پیش بود و می فهمیدم faroo مهمونی گرفته و یه کلمه به من نگفته می مردم. الان ولی زنده م. زنده و بی خیال. این خوبه. :)

 

شعر

حکايت

اي مرگ دير کردي و طاقت تمام شد

اي زخم مرهمي که جراحت تمام شد

دنيا حکايتي شد و بعد از هزار سال

يک شب به ما رسيد و حکايت تمام شد

مي خواستم براي دلم گريه سر دهم

نشکست قلب و ذکر مصيبت تمام شد

گفتم دريغ و وا اسفا ... خنده کرد مرگ

يعني چه جاي گريه ندامت تمام شد

مي خواستم شهيد شهادت شوم نشد

پنداشتم که دور شهادت تمام شد

از رستخيز واقعه روحم گذر نکرد

خاکم به باد رفت و قيامت تمام شد

عليرضا قزوه

آفت!

بيزارم از آن عشق که عادت شده باشد

يا آن که گدايي محبت شده باشد

دلگيرم از آن دل که در آن حس تملک

تبديل به غوغاي حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبي چيست؟

باغي ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبيني و خودخواهي اگر معني عشق است،

بگذار که آيينه نفرت شده باشد!

از وهن خيانت به امانت چه بگويم

آنجا که خيانت به خيانت شده باشد!

شرمنده عشقيم و دل منجمد ما

جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه اين حس مجازي ست

اي عشق مبادا که جسارت شده باشد!

محمدرضا ترکي

فرداي آفتاب

اينک منم که گمشده ام در حصار ها

مبهوت و مات ، از گـذر ِ روزگـارهـا

آئينه هاي زندگي ام زنگ مي خورند

در صبـر ِ بـيـد هـا و سکـوت ِ چنـارهـا

تـصـويـرهـاي ِ روشن ِ فـرداي ِ آفـتـاب

پـنـهـان شدنـد پشت ِ غريـو ِ غبار ها

ساز دلـم طراوت ِ خـامـوش مـي زنـد

پيچيـده تـار ِ درد ، بـه تصنيف ِ تـار هـا

بـايـد قبـول کرد کـه در گير و دار عشق

خـارج شـدنـد دايـره هـا ، از مـدار هـا

در ايستگاه ِ کهنه ترين کينه مانده ايم

کـوچـيـده از ديـار مـحـبـت قـطـار هـا

بـا دلق کار خلق به سامان نمي رسد

تاکي به دست بي هنران است کار ها

محمد روحاني ( نجوا کاشاني )

وداع

صدات صدا بود وقتی که میخوندی
کار روزگار بود . رفتی و نموندی
رفتی ولی اسمت رو لبها مونده
صدایی جز صدای تو نمونده
صدایی جز صدای تو نمونده
تو هر دلی خونه و جایی داشتی
با خوندنت . عشق تو دلا میکاشتی
میخوندی شب ستاره بارون میشد
با خوندنت . دل کمی آروم میشد
با خوندنت . دل کمی آروم میشد
یه امشب شب عشقه . همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
یه امشب شب عشقه . همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه...
زمونه رنگارنگه . شب و روزش یکی نیست
خوشی دووم نداره . غمش همیشگی نیست
اگه فردا برامون . پر از صلح و صفا بود
چه خوب بود . یه فردا مال ما بود
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه...
صدات صدا بود وقتی که میخوندی
کار روزگار بود . رفتی و نموندی
رفتی ولی اسمت رو لبها مونده
صدایی جز صدای تو نمونده
صدایی جز صدای تو نمونده
تو هر دلی خونه و جایی داشتی
با خوندنت . عشق تو دلا میکاشتی
میخوندی شب ستاره بارون میشد
با خوندنت . دل کمی آروم میشد
با خوندنت . دل کمی آروم میشد

بنویس


گفتی میخوای بنویسی دلمو
این دل از تو هنوز قافلمو
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
قصه عشقه که بین من و تو
انتظار با تو بی حوصلمو
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
اگه خواستی بنویسی منو یک بار دیگه
لحظه هامو . لحظه پوچ دقایق بنویس
زیر آوار مصیبت . تو هراس بی کسی
تنمو با واژه سرخ شقایق بنویس
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
با محبتی که داری به من شوریده دل
منو پیشمرگ چشات با دل عاشق بنویس
در گذر از ساحل آفتابی دریای عشق
منو یک دریا دل شکسته قایق بنویس
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
گفتی میخوای بنویسی دلمو
این دل از تو هنوز قافلمو
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
قصه عشقه که بین من و تو
انتظار با تو بی حوصلمو
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس

تنها تو

تنها تو را میشناسم به نام ما میشناسم
از ابتدا میشناسم . تا انتها میشناسم
تنها تو را میشناسم . تو را که این همه خوبی
سپیدی هر سپیده . تو سرخی هر غروبی
تو سرخی هر غروبی...
تنها تو تک سایه بونی . میان این بی درختی
تنها تویی که گریزی . از این همه تیره بختی
بیا ببین در چه حالم . با تو چه پر پر و بالم
اگه که شعر محالم . ببین . ببین چه زلالم
نفس . نفس . همه از من . شکفتن و گفتن از تو
مرا چه خوش مینویسی . همیشه چون غزلی نو
دوباره ای بی نهایت . نهایت خود من شو
ترانه ها . همه از تو . هوای ما . همه از تو
هوای ما . همه از تو...
تنها تو تک سایه بونی . میان این بی درختی
تنها تویی که گریزی . از این همه تیره بختی
بیا ببین در چه حالم . با تو چه پر پر و بالم
اگه که شعر محالم . ببین . ببین چه زلالم