هشدار! به یک متن طولانی نزدیک می شوید.
۱.فضایی شبیه به یک اتاق شلوغ پلوغ راحت. چهار عدد موجود با کروموزوم XX
منطق نطق می کند. اول شاید بشود با نگاه کردن به سر و وضعش سرگرم شد. موهای لخت تا سر شانه که هرچند لحظه با دست پشت گوش زده می شود، کت و دامن شدیدا شیک سرمه ای که هوس یکبار امتحانش حتی تو را هم راحت نمی گذارد، پیراهن دکمه دار که از سفیدی مثل ابر می ماند، گوشواره های سوزنی با یک نوع سنگ قرمز که رنگش با لب های سرخش مو نمی زند و از همه چشمگیرتر کفش های پاشنه بلندی که قند توی دلت آب می کنند. این منطق نمونه کاملی از یکی از زن های موفق فیلم های هالیوودی است که چشم ها به دنبال اوست و سوت ها با حرکتش به صدا در می آیند. مردها را توی کار سوسک می کند و از کشته مرده هایش پشته می سازد و بر قله ی آن "آل د سینگل لیدیز" سر می دهد. هرچه بیشتر جزییات ظاهریش توی کله ام فرو می رود نطقش واضح و واضح تر می شود:
- می بینی؟ کارت مثل این می مونه که در زمان صلح ماشین گانِت رو دو دستی تقدیم طرف مقابل تو دل بُروی شیرینت کنی و با یه قلاب سنگ توی دستت بمونی و فکر کنی وای چه صلحی! چه قدر دنیا قشنگه. به این فکر کن که همین تو دل بُروی شیرینت روزی نیش هاش رو بهت نشون بده و با همون ماشین گان کیو کیو دخلت رو بیاره. جنگ پیش میاد.نباید فرصت ها را تقدیم کرد. نباید می گفتی! دِهه!
-ببین ماشین گان کیو کیو نمی کنه. به رگبار می بنده. تررررررررررررررر. کیو کیو واسه آتاریه.
-حالا که چی؟
-محض اطلاعت منطق جون جون.
" شما دو تا هم دیگه خفه. " رمانتیک این را می گوید. سرش را از زیر لحاف در میاورد. به پهلو می خوابد دستش را می زند زیر سر و با چشم های بادکرده اش سه نفر دیگر را زیر نظر می گیرد. صدایش از خواب دورگه شده: "اصلا خوب کاری کرد. باید بهش می گفت دیگه. حرف دل گفتن که بد نیست." دلم می خواهد بهش بگویم : تو بشین آبغوره ات را بگیر. نمی گویم. طرفداری ام را کرده. گندی را که زده ام نادیده گرفته. اما خب من هیچ وقت رمانتیک را دوست نداشته ام. با آن همه وسایل صورتی، با آن لب هایی که اتوماتیک با دیدن دوربین غنچه می شوند، نمی توانم کنار بیایم. حالم از آن دورویی ذاتی اش و خنده ها و عشوه های گاوی اش به هم می خورد. تحملش را ندارم. رمانتیکِ فاکســی توی دل من یکی که جایی باز نکرده است.
"خانوم ها!" پسرخاله است. پسرخاله ی کم حرف با معرفت خودم، که جانم برایش در می رود. دل توی دلم نیست که نظرش را بدانم. می ترسم از توبیخ احتمالی اش. "نمی دونم والا. کارِت درست به نظر نمیاد چون یه سری اسرار مگو رو تااااادداااااا ظاهر کردی. حتی نتونستی منظورت رو برسونی. حداقل اگر منظورت رو رسونده بودی شاید انقدر ضایع نبود. ولی خب یه چیزی ته دلم جیک جیک می کنه که کارت اونقدرها هم ضایع نبوده. حرف رو زدی. خودت رو از ترکیدن نجات دادی. این همه مدت نگفتی. این بار گفتی. حالا نتیجه ش یا خوبه یا بد. حداقل دفعه ی بد در چنین شرایطی دو تا تجربه داری. یه تجربه ی گفتن، کلی تجربه ی نگفتن. دو تا انتخاب خواهی داشت و خب من می گم در این مورد دو بهتر از یکه." لبخند می زنم. پسرخاله با آن شلوار گرمکن گل و گشاد، صورت خسته، ابروهای بهم ریخته و موهای بافته و ناخن های قرمز روشنش به چشمم بیشتر از هروقت دیگر یک دوست می آید. آرام می گیرم.
"بَچ کی حال حلیم داره؟" پسرخاله شستش را نشان می دهد، منطق بله بله سر تکان می دهد و رمانتیک با ادا اطوار همیشگی اش می گوید: "فکر نکنم دو سه قاشق به جایی حساب شه" و می خندد.
خوشحالم.
۲.اوضاع عجیبیه. عادت ندارم که نتونم شرایط را درک کنم. از تحلیلش عاجز باشم و درست و غلط را تشخیص ندم. هیچ وقت راه درست رو انتخاب نکردم ولی همیشه می دونستم که راه درست کدومه. این بار اما نمی دونم. موندم سر دو راهی و اوه خدای من این گیج کنندست. خعلی گیج کننده.
۳.جالبه که امسال هیچ احساسی نسبت به تغییر سال ندارم. پارسال در نهایت ناامیدی نیمچه امیدی داشتم. به قول شادی "یه وقتی میرسه که به تغییر سالها بی تفاوت میشی و هیجانش میشه برات در حد تغییر ماه آبان به آذر." شاید اون وقت رسیده. به وضع خودم شاید امیدی نداشته باشم ولی برای شما که می تونم آرزو کنم نه؟ امیدوارم هرچی که دوست دارید یهو خراب شه سرتون جوری که یک سال تموم نیشتون باز بمونه! :) مرسی که می خونید. سال نوتون مبارک.
پ.ن.شاید جریان مقداری گنگ باشه براتون :) من بودم و حاج خانومایی که ساکن ذهنم هستن. درگیری داشتیم سر کاری که کردم :))
پ.ن.اگر چند ماه پیش بود و می فهمیدم faroo مهمونی گرفته و یه کلمه به من نگفته می مردم. الان ولی زنده م. زنده و بی خیال. این خوبه. :)
شناسنامه زندگی