عکس1

پیرمرد

 

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خببذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!

دفتري بود

دفتري بود كه گاهي من و تو
مي نوشتيم در آن
از غم و شادي و روياهامان
از گلايه هايي كه ز دنيا داشتيم
من نوشتم از تو:
كه اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بي خواب نخواهد آمد
كه اگر دل به دلم بسپاري
و اگر همسفر من گردي
من تو را خواهم برد تا فراسوي خيال
تا بدانجا كه تو باشي و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتي از من:
من كه تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گريه كردم
با تو خنديدم و رفتم تا عشق
نازنيم اي يار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترين انسانم…
ولي افسوس
مدتي هست كه ديگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

10 قانون زندگی

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.


قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.

قانون دهم : خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.

قاصدک

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو.، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

سفر

پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم.
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بیدارم کرد.
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم.
که براه افتادم.
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم
پس از لحظه های دارز
یک لحظه گذشت:
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم.

جیگر جون

پندهایی از سراسر دنیا

 

خوشبختی از درهایی وارد می شود که شما حتی نمی دانستید بازشان گذاشته اید.

گریه نکن زیرا تمام شده است لبخندبزن زیرا اتفاق افتاده است.

هرروز یک قورباغه زنده بخوریدتاهیچ چیز بدتری درآن روز برایتان اتفاق نیفتد.

از مداد رنگی خیلی چیزها می توانید بیاموزید.

بعضی ها تیره هستند٬بعضی ها کند هستند٬بعضی ها زیبا هستند٬بعضی٬اسم های عجیبی دارند بعضی ها رنگ های متفاوتی دارند اما همه یاد گرفته اند که با هم در یک جعبه زندگی کنند.

بپذیرید که بعضی روزها کبوتر هستندوبعضی روزها مجسمه.

سعی کنید حرف هایتان نرم وشیرین باشدچرا که ممکن است مجبور شویدآن ها را بخورید.

هرگز ماشینی را که نمی توانید هلش بدهید خریداری نکنید.

هیچ وقت هر دو پا را هم زمان در دهان نگذارید چرا که آن وقت پایی برای آن که روی آن بایستید ندارید.

روزهای تولد خیلی مفید هستند هر چه بیشتر داشته باشید عمرتان طولانی تراست.

کسی به این که شما رقص بلد نیستید اهمیتی نمی دهدفقط برخیزید وبرقصید.

کرم هایی که زود از خواب برمی خیزند توسط پرنده ها خورده می شوند پس دیرتر از خواب برمی خیزند.

عشق تو..........

ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم

بی خود از خود شوم و راهی میخانه شوم


آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب

نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب

شاید

شاید دیگر زندگی برایم معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگیم شیرین نیست.
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستم و به دنبال شکل های متفاوت بودم، یا به جستجوی ستاره ها در شب به آسمان خیره می شدم و یا ساعت ها بی آنکه خستگی بر من غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدم و لذت بیشتری از زندگی می بردم.
هرچه بزرگتر می شوم نسبت به اطرافم بی توجه تر می شوم و کمتر چیزی پیدا می شود تا توجه ام را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی، لازم نیست کودک باشم و به دوران کودکی بازگردم، به آنچه نیاز دارم زنده نگه داشتن آن در وجودم است; همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانم جاری می ساخت و به زندگی ام هیجان می بخشید.

راز دل

کاش هیچوقت عشقی متولد نمیشد که
احساسی بمیرد
مهربانا!
میدانم که تا تو راهی نیست.
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
اما نمیدانم
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
کمکم کن!
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

دستی نیست تا

نگاه خسته ام را نوازشی دهد.

اینجا ،باران نمی بارد...

فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند

دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!

نامردمان عشق ندیده ،

خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم !

دلم می خواهد آنقدر بنویسم

تا نفسهایم تمام شود.

آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ،
تا سَرَم ، فریاد کنند.
می خواهم امشب ،
شاعر نو نویس کوچه ها شوم.
بوی غربت کوچه ها

امان بُریده است...!
می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...

دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را

عرضه کند ،
ولی

واژه ها باز هم غریبی می کنند.
می خواستم ،

کاغذی بیابم منت نگذارد ،

تنش را بدستانم بسپارد ،

تا نوازشش دهم ،

اما ، اعتمادی نیست...!

این لحظه ها ی لعنتی ،
باز هم مرا عذاب می دهند...

این دقیقه های بی وفا ،

بی وجدانترین ِ عالم اند...!
دستی نیست تا
دستهای خسته ام را

گرم کند...

نگاهی نیست ،
تا مرا امید دهد...

نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.

اینجا،
آخرین ایستگاه عاشقیست...!
چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای
مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای
پرستش
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد
نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست
انقدر برایت در زمین ستاره کاشته ام که ابرها هم رو سفید شده اند !زیبا
چشمهای بارانیم پر از دلواپسی است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
میگویی حوصله کن انقدر برایم نوشته ای حوصله کن نازک من که دیگر
باورم شده دوستم داری
 
چنان دلگیرم از دنیا، که خود را هم نمی خواهم به این زخم دل خونین دگر
مرهم نمی خواهم همه نامهربانانند در این دنیای پرتذویر چنین شد حاصل
عمرم...که جز مرگم نمی خواهم

هی روزگار

کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
-----------------------------
می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که
دوست داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم
ذره ذره تموم شدم
ای بی وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی
یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم
شبا یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست …. این روزها می گذرند…. ولی من به این سادگی از این روزهای تلخ نمی گذرم ………. چشمانم شب ترین است دلم ...

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست

….

این روزها می گذرند….

ولی من به این سادگی

از این روزهای تلخ نمی گذرم

……….

چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن فرهادترین …؟

……….

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!

……..

فکــر میــکردم تـو همــدردی!
ولــی نــه!
تــو هــم ، دردی….

………….

این روزها اگر کسی پیدا شد
که شماره تلفنت رو حفظ بود
حتماً قدرش رو بدون
خیلی باید خاطرت براش عزیز باشه…

………………..

من تنها از یک چیز می ترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.. سعید

…………………

ای مــتــرســکـــــ ! آنقدر دست‌هایت را باز نکن ، کسی‌ تو را در آغوش
نمی‌‌گیرد ، ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی‌ مــیــاورد

…………….

بترسید از آدم هائی که عاشق نیستند ولی عاشقی کردن را خوب بلدند

……..

دلتنگی تنها نصیب من از زیبایی های توست

افسوس......

کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند... تنگنای سینه ها دشت محبت

می شدند... سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهایمان یک دم رعایت می شدند ...اشکهای همدلی از روی مکر است

و فریب ...،کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند... گاهی از غم

می شود ویران دلم ...، کاشکی دلها همه مردانه قسمت میشدند

کاش می شد خالی از تشویش شد

کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبز تحفه درویش شد
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می امد کنارش می نشست
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم
آن طرفتر ها کمی سر می زدم
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر اواز پنهان می شدم
آی مردم ! من غریبستانی ام
امتداد لحظه ی بارانی ام
شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می ده
دهر که می آید به او گل می دهد
دشت های سبز و وسعتهای ناب
نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب

یادت

کـــــــاش !!............


کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...


خیلــــــــــــی کوتاه !....


کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬


کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم


کاش همه را دوست داشتیم ...


کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....


کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید


کاش دلهایمان دریایی می شد !!


کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...


کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد


کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...

کاش......

تصوير..........

عکس های عاشقانه

عکس های عاشقانه

عکس های عاشقانه

عکس های عاشقانه

عکس های عاشقانه
 

عکس های عاشقانه

هميشه دوستت خواهم داشت.......

لحظــه های زندگــی ...



تو زندگی لحظه هايی هست که احساس میکنی دلت واسه يکی تنگ شده

اونقدر که دلت می خواد اونارو از روياهات بگيری و واقعا بغلشون کنی

 

وقتی که در شادی بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

 

ولی اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه می کنيم که اون دری رو نمی بينيم که واسمون باز شده

 

دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند

 

دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت ميره

 

دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت ميشونه

 

چون فقط يه لبخند ميتونه کاری کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

 

اونی رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

 

خوابی رو ببين که آرزوشو داری

 

اونجايی برو که دلت می خواد بری

 

اونی باش که دلت می خواد باشی

 

چون تو فقط يه بار زندگی می کنی

 

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايی که دلت می خواد انجام بدی داری

 

بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگيتو شيرين کنه

 

اونقدر تجربه که قويت کنه

 

اونقدر غم که انسان نگهت داره

 

و اونقدر اميد که شادت کنه

 

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن

 

اونا فقط از چيزايی که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو می کنن

 

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه

 

تو نميتونی تو زندگی پيشرفت کنی مگه اينکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره

 

وقتی به دنيا اومدی، گريه می کردی

 

و هر کسی که اطرافت بود می خنديد

 

يه جوری زندگی کن که آخرش

 

تو کسی باشی که ميخندی و هر کسی که اطرافته گريه کنه

ياتوزيباشدي ياچشام بارونيه....


یا تو زیباتر شدی ! ....یا چشام بارونیه ! ..این قفس بازه ولی....قلب ِ من زندونیه..ـمن پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت !تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت...ــمیخـوام آروم شم!! تـــــو نمی ذاری!هر دو بی رحمن : عشق و بیزاری!همه دنیامو زیرو رو کردمتو رو شاید دیر آرزو کردم !ـــقدمای آخرو آهسته تر بردار !واسه من کابوسه فکر ِ آخرین دیدار !بغض ِ این آهنگ مارو تا کجاها بُرد!شایدم تقدیرمو امشب به رحم آوُرد !ـبه تلافی ِ اونهمه تلخیم !گله هاتم طعم ِ عسل شد!غم معصومانه ی چشمات.. به تبسم ِ تازه بدل شد!میشه با من هزار و یکسال.. به بهانه ی قصه بمونی!؟همه مرثیه های سکوتم .. به بهار ِتو باغ غزل شد......نفس کشیدن ، دل سپردن ، مثل دریا ..... ماه من!!از تو خوندن .. با تو موندن.. مقصد من.. راه من همینه رویام.. آرزوهام.. سرگذشت آه مننرفته برگرد که با تو شاید.. خدا گذشت از گناهِ من!.تو مثل بارون .. غمو آسون .. می بری از یاد منبا تو خوبن.. بی غروبن... خاطرات ِ شاد منزارو خسته.. دلـشکسته .. بینوا فرهاد من!مرغ ِآمـیـن! .. کی به شیرین .. می رسه فریاد من

آرزویم این است:



نتراود اشك در چشم توهرگز ... مگر از شوق زیاد 
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز 
و به اندازه ی هرروز توعاشق باشی. عاشق آنكه تورا میخواهد .
و به لبخند تو از خویش رها می گردد 
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد

رفتن

شریعتی

 

ماهی بیچاره


عاشقی را دیر فهمیدی

          چه سود...

گرچه آب رفته باز آمد

             به رود...

ماهی بیچاره اما

                 مرده بود.

 

نقدی بر کتاب نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد


دلتنگی

نامه های سيمين دانشور و جلال آل احمد در سه جلد و زمستان 83 چاپ شده است. دو جلد از کتاب شامل نامه های اين زن و شوهر به هم در سفر امريکای دانشور است. سيمين دانشور در سال 1300 در شيراز متولد شده و بعد از دو سال آشنايی در سال 1329 با جلال آل احمد ازدواج می کند. يک سال قبل از ازدواج، دانشور موفق به اخذ مدرک دکترای دانشگاه تهران می شود. ماجرای نامه ها هم از اين قرار است که دانشور در سال 1331 با استفاده از بورس فولبرايت به امريکا می رود تا يک سال در دانشگاه استنفورد در زمينه داستان نويسی و زيبايی شناسی تحصيل کند و به دلايل مختلف امکان همراهی جلال با او ميسر نمی شود. در اين زمان همان طور که از محتوای نامه ها پيداست، دانشور و آل احمد دچار اختلافاتی هم شده بودند و گاه دعواهايی بين شان رخ می داده که اين سفر مجالی می شود برای مرور خاطرات گذشته شان؛ «جلال عزيزم ديروز دومين کاغذت واقعاً پريشانم کرد... حالا يادم می آيد که تو بعضی وقت ها حال روحی خاصی پيدا می کردی و ناگزير می شدی از خانه بيرون بيايی که نکند با هم دعوايمان بشود... يادت می آيد پارسال هر دومان چه الم شنگه يی راه انداختيم. باور کن من هنوز خجالت می کشم. اکنون بگذار کمی از هم دور باشيم و بعد نمی دانی در کنار هم بودن چه لذتی دارد.» در همين نامه سيمين دانشور ادامه می دهد؛ «من که تصديق می کنم که زن خوبی برای تو نبودم. راست است، وفادار و بامحبت و صميمی بوده ام ولی اينها خوی اصلی من است. کوششی نکرده ام عيوب خود را اصلاح بکنم. عيوب من شلختگی و بلد نبودن خانه داری بوده است و هرگز آنها را هم جبران نکرده ام.» ( 4 اکتبر / 12 مهر 1331) اين نامه ها که با اصرار و پيشنهاد آل احمد آغاز و پيگيری می شد، در واقع مجرايی برای ارتباط بين دو نفر بود تا اگر از نزديک يکديگر را نمی بينند، بتوانند پيوندهای عاطفی شان را حفظ کنند. جلد اول شامل 200 نامه دانشور است. در اين سفر دانشور با هواپيما به انگليس رفته و بعد از توقف کوتاهی به سمت نيويورک می رود و پس از چند روز اقامت راهی کاليفرنيا می شود و از راه سانفرانسيسکو به پالوآلتو می رسد و سرانجام در استنفورد مستقر می شود. نامه اول در تهران و قبل از ازدواج آل احمد و دانشور در سال 1328 و بعد از آن تمامی کتاب، نامه هايی است که در سفر نوشته شده است.

سوال مهمی که دکتر مسعود جعفری جوزی هم در آغاز کتاب مطرح کرده اين است که چه لزومی دارد نامه هايی که بين دو نفر نوشته شده و احتمالاً دارای جنبه های شخصی و خصوصی است تبديل به کتاب شود و در دسترس همگان قرار گيرد؟ پاسخ آن است که چاپ نامه ها بستگی به نوع آنها و نويسنده آنها دارد. اين نامه ها که مربوط به دو شخصيت نويسنده است علاوه بر جنبه هاي خصوصی و زناشويی زندگی آنها شامل اطلاعات سياسی، اجتماعی و ادبی عصر خودشان نيز هست. در مورد اين نامه ها شايد گذاشتن نام يادداشت روزانه به جای نامه صحيح تر باشد چون گويی نويسنده، نوشته ها را از خود و برای خود، با ذکر تاريخ دقيق آن نوشته يا حتی برای اين نامه ها صفت سفرنامه را می توان قائل شد. نکته اصلی نامه ها سبک نوشتاری و طرز جمله بندی ها است که محاوره يی نوشته شده؛ «امروز روز يکشنبه 9 نوامبر است. خدای من، دو ماه و نه روز است که از تو دورم. صبح دير پا شدم و بعد رفتم ناهار خوردم...» همچنين اصطلاحات عاميانه در آنها به چشم مي خورد به خصوص اصطلاحات مربوط به لهجه شيرازی؛ «قول می دهم ايران که بيايم همان سياه سوخته شيرازی تو باشم و چنان دور و برت پر بخورم (چرخ بخورم) که خودت بگويی بس است.» ( 17 اکتبر / 25 مهر)

يا در جای ديگر آورده؛ «آنقدر خودوکی نباش ( خودخور نباش).»

هيچ قيدی از لحاظ پاراگراف بندی و نشانه گذاری در آنها وجود ندارد و به دليل آشنايی دانشور با زبان انگليسی گاهی از لغات انگليسی هم استفاده می کند.

ذکر دقيق جزييات و حالات و بيان تمام اتفاقاتی که در دانشگاه و بيرون از آن افتاده است، ذکر دقيق ساعت رسيدن به مکان ها، حتی ميزان پولی که به تاکسی پرداخت می کرده، تعداد و رنگ لباس هايی که می خريده، نام افرادی که برای شام دعوت کرده، نوع غذا، نمره هايی که از دروس مختلف مي گرفته، نمايشنامه هايی که مطالعه می کرده و برخوردی که با افراد مختلف در مکان های مختلف داشته، نکاتی است که دانشور در نامه هايش به آنها پرداخته؛ «در فرودگاه هشت دلار از من پول گرفتند. نفهميدم به چه مناسبت و اوقاتم تلخ شد.» (5 سپتامبر / 14 شهريور)

يا؛ «اطاق من طبقه هشتم يعنی اطاق شماره 802 است و بنابراين اين ساختمان 1200 الی 1300 اطاق دارد.» ( 7 سپتامبر / 16 شهريور)

يا؛ «زن سياهی مامور آسانسور ماست. روزی هشت ساعت کار مي کند و هشت دلار هم می گيرد، يعنی ماهی 240 دلار.»

نکته قابل توجه سفر يک ايرانی با وضعيت و شرايط آن سال به امريکا است. اظهار شگفتی ها و گاه توصيفاتی که می کند بسيار جالب است. همچنين مقايسه عواطف غربی ها و شرقی ها در جای جای نامه ها به چشم می خورد؛ «چند روز پيش سر کلاس دختری حالش به هم خورد. شب قهوه زياد خورده بود و بيداری کشيده بود. سناريو را نوشته و صبح سر کلاس نتوانست سرپا بند شود و حالش به هم خورد. از کلاس بيرون رفت و هيچ کس هم نپرسيد خرت به چند؟ کلاس تمام نشده من رفتم و از او پرسيدم چته؟ و دستش را در دست گرفتم و ...»

او مهر و محبت ايرانی را هميشه همراه دارد و اين حس در وجود زری يکی از شخصيت های اصلی سووشون هم نمودار می شود؛ «زری مدام نگران خسرو (تنها پسرش) و دوقلوهای خود است؛ هنوز يک ساعت نگذشته دلش شور بچه ها را می زد که نکند از ماديان پرت شده باشند، نکند در اين روز پرآفتاب گرما زده شوند.»

اين نامه ها همان طور که اشاره کرديم شامل اخبار و اطلاعات سياسی است. مثلاً در مورد اوضاع نابسامان آن سال ها، تعويض مداوم نخست وزيران و ذکر عملکردهای مصدق و ديگران مطالبی نوشته است. سيمين دانشور به دليل علاقه به وطن و اوضاع کشور خود در خلال نامه های خود از اوضاع ايران پرس و جو می کند و عقايد خود را مطرح می کند؛ «راز موفقيت و محبوبيت مصدق اشک ريختن نيست. انگشت روي نقطه حساس گذاشتن است.»

يا؛ «راجع به رل ايران در سازمان ملل متحد حرف زدم بد نبود. اطلاعات را مثلاً در همان سازمان ملل متحد گرد آورده بودم و سخن را به صحرای کربلا يعنی مصدق و نيروی سوم کشانيدم که البته جالب شد.»

يا؛ «راستی در روزنامه خواندم که بقايی و زاهدی می خواسته اند کلک مصدق را بکنند و نخست وزير بشوند. آيا درست است؟» (5 مه / 15 ارديبهشت 32 ) در پايان نامه ها هميشه از دوستان و آشنايان احوالپرسی مي کند و سلام می رساند. و هميشه روحيه اميد بخشی و اطمينان دادن به همسر و اظهار اميدواری به آينده از واژه های تکراری در بيشتر نامه هاست. در کل می توان گفت برای اولين بار نيست که چنين نامه هايی که حاوی اطلاعات خصوصی و عمومی نويسنده هاست به چاپ می رسد. اما نکته حائز اهميت توجه پژوهشگران و نويسندگان به اين بخش از آثار نويسندگان است که می تواند راهگشای پژوهش های بيشتری شود و نکته های تاريکی را که ما اکنون از نوع نگاه و زندگی گذشتگان داريم برايمان روشن کند.

مریم رمضانی

: روزنامه اعتماد

معمای انیشتین

 

 گفتنی است آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت.به گفته وی تنها 2 درصد از مردم جهان می توانند این معما را حل کنند و 98 درصد بقیه از عهده ی حل این مسئله بر نمی آیند.اگر شما خود را جزو همان 2 درصد افراد باهوش دنیا میدانید، پس این گوی و این میدان!

توضیح اینکه هیچگونه کلک و حقه ای در معما وجود ندارد و تنها منطق محض میتواند شما را به جواب برساند.

مسئله:

در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت زندگی میکند.
این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.

جزئیات مسئله:

مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.

مرد سوئدی، یک سگ دارد.

مرد دانمارکی چای می نوشد.

خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه ی سفید قرار دارد.

صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.

شخصی که سیگار Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.

صاحب خانه زرد سیگار Dunhill می کشد.

مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.

مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند.

مردی که سیگار Blends می کشد، در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.

مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند.

مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.

مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.

مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

مردی که سیگار Blends می کشد، همسایه ای دارد که آب می نوشد.

سوال:

کدام یک در خانه خود ماهی نگهداری میکند؟

زیبایی عشق لیلی و مجنون

 

 لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.بی سوار و بی افسار...

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.

دلم را هم.

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟

شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.

نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم.

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.

بی سوار و بی افسار.

عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت.

لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد...

مرد کوچک

 

 پسر گرسنه اش است، شتابان به طرف یخچال می رود...

در یخچال را باز می کند...

عرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیند...

پسرک این را می داند!

دست می برد بطری آب را بر می دارد، ... کمی آب در لیوان می ریزد، صدایش را بلند می کند:

" چقدر تشنه بودم "

... پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.

مرد کوچک

 

تلخ؛ مثل واقعیت

 

گزارش تصویری | تلخ؛ مثل واقعیت زندگی در جریان است؛ آرام و بی صدا... آنقدر بی صدا که نمی شنویم فریادهای گوشخراش درد را...

خیانت درد است؛ دروغ و ریا درد است؛ دزدی و رشوه درد است...

نقاب بر چهره زدن درد است؛ دیدن و خاموش ماندن درد است؛ خود را به ندیدن و ندانستن زدن، درد است...

فقر درد است... فقر... فقر... فقر...

کودکان کار... زنان خیابانی... دستان دراز شده به سوی تو...

و ...

فروش اعضای بدن!