عکس1
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!
قانون یکم: به شما جسمی داده میشود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
قانون دوم: در مدرسهای غیر رسمی و تمام وقت نامنویسی کردهاید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درسها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرحریزی کنید.
قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزیهای گهگاهی، آزمایشهای ناکام نیز به همان اندازه آزمایشهای موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.
قانون چهارم: درس آنقدر تکرار میشود تا آموخته شود. درسها در اشکال مختلف آنقدر تکرار میشوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید میتوانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درسهایتان را بیاموزید.
قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درسهایتان را نیز باید بیاموزید.
قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار میدهد تا ببیند شما چکار میکنید.
قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمیتوانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان میپسندید یا از آن بدتان میآید.
قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه میکنید، بستگی به خودتان دارد.
قانون نهم: جوابهایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.
قانون دهم : خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.
خوشبختی از درهایی وارد می شود که شما حتی نمی دانستید بازشان گذاشته اید.
گریه نکن زیرا تمام شده است لبخندبزن زیرا اتفاق افتاده است.
هرروز یک قورباغه زنده بخوریدتاهیچ چیز بدتری درآن روز برایتان اتفاق نیفتد.
از مداد رنگی خیلی چیزها می توانید بیاموزید.
بعضی ها تیره هستند٬بعضی ها کند هستند٬بعضی ها زیبا هستند٬بعضی٬اسم های عجیبی دارند بعضی ها رنگ های متفاوتی دارند اما همه یاد گرفته اند که با هم در یک جعبه زندگی کنند.
بپذیرید که بعضی روزها کبوتر هستندوبعضی روزها مجسمه.
سعی کنید حرف هایتان نرم وشیرین باشدچرا که ممکن است مجبور شویدآن ها را بخورید.
هرگز ماشینی را که نمی توانید هلش بدهید خریداری نکنید.
هیچ وقت هر دو پا را هم زمان در دهان نگذارید چرا که آن وقت پایی برای آن که روی آن بایستید ندارید.
روزهای تولد خیلی مفید هستند هر چه بیشتر داشته باشید عمرتان طولانی تراست.
کسی به این که شما رقص بلد نیستید اهمیتی نمی دهدفقط برخیزید وبرقصید.
کرم هایی که زود از خواب برمی خیزند توسط پرنده ها خورده می شوند پس دیرتر از خواب برمی خیزند.
فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست
….
این روزها می گذرند….
ولی من به این سادگی
از این روزهای تلخ نمی گذرم
……….
چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن فرهادترین …؟
……….
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!
……..
فکــر میــکردم تـو همــدردی!
ولــی نــه!
تــو هــم ، دردی….
………….
این روزها اگر کسی پیدا شد
که شماره تلفنت رو حفظ بود
حتماً قدرش رو بدون
خیلی باید خاطرت براش عزیز باشه…
………………..
من تنها از یک چیز می ترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.. سعید
…………………
ای مــتــرســکـــــ ! آنقدر دستهایت را باز نکن ، کسی تو را در آغوش
نمیگیرد ، ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی مــیــاورد
…………….
بترسید از آدم هائی که عاشق نیستند ولی عاشقی کردن را خوب بلدند
……..
دلتنگی تنها نصیب من از زیبایی های توست
کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند... تنگنای سینه ها دشت محبت
می شدند... سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش
قانونهایمان یک دم رعایت می شدند ...اشکهای همدلی از روی مکر است
و فریب ...،کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند... گاهی از غم
می شود ویران دلم ...، کاشکی دلها همه مردانه قسمت میشدند
کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...
خیلــــــــــــی کوتاه !....
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم ...
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد !!
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...
کاش......
تو زندگی لحظه هايی هست که احساس میکنی دلت واسه يکی تنگ شده
اونقدر که دلت می خواد اونارو از روياهات بگيری و واقعا بغلشون کنی
وقتی که در شادی بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولی اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه می کنيم که اون دری رو نمی بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت ميره
دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاری کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اونی رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابی رو ببين که آرزوشو داری
اونجايی برو که دلت می خواد بری
اونی باش که دلت می خواد باشی
چون تو فقط يه بار زندگی می کنی
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايی که دلت می خواد انجام بدی داری
بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايی که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو می کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتونی تو زندگی پيشرفت کنی مگه اينکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره
وقتی به دنيا اومدی، گريه می کردی
و هر کسی که اطرافت بود می خنديد
يه جوری زندگی کن که آخرش
تو کسی باشی که ميخندی و هر کسی که اطرافته گريه کنه

چه سود...
گرچه آب رفته باز آمد
به رود...
ماهی بیچاره اما
مرده بود.

دلتنگی
نامه های سيمين دانشور و جلال آل احمد در سه جلد و زمستان 83 چاپ شده است. دو جلد از کتاب شامل نامه های اين زن و شوهر به هم در سفر امريکای دانشور است. سيمين دانشور در سال 1300 در شيراز متولد شده و بعد از دو سال آشنايی در سال 1329 با جلال آل احمد ازدواج می کند. يک سال قبل از ازدواج، دانشور موفق به اخذ مدرک دکترای دانشگاه تهران می شود. ماجرای نامه ها هم از اين قرار است که دانشور در سال 1331 با استفاده از بورس فولبرايت به امريکا می رود تا يک سال در دانشگاه استنفورد در زمينه داستان نويسی و زيبايی شناسی تحصيل کند و به دلايل مختلف امکان همراهی جلال با او ميسر نمی شود. در اين زمان همان طور که از محتوای نامه ها پيداست، دانشور و آل احمد دچار اختلافاتی هم شده بودند و گاه دعواهايی بين شان رخ می داده که اين سفر مجالی می شود برای مرور خاطرات گذشته شان؛ «جلال عزيزم ديروز دومين کاغذت واقعاً پريشانم کرد... حالا يادم می آيد که تو بعضی وقت ها حال روحی خاصی پيدا می کردی و ناگزير می شدی از خانه بيرون بيايی که نکند با هم دعوايمان بشود... يادت می آيد پارسال هر دومان چه الم شنگه يی راه انداختيم. باور کن من هنوز خجالت می کشم. اکنون بگذار کمی از هم دور باشيم و بعد نمی دانی در کنار هم بودن چه لذتی دارد.» در همين نامه سيمين دانشور ادامه می دهد؛ «من که تصديق می کنم که زن خوبی برای تو نبودم. راست است، وفادار و بامحبت و صميمی بوده ام ولی اينها خوی اصلی من است. کوششی نکرده ام عيوب خود را اصلاح بکنم. عيوب من شلختگی و بلد نبودن خانه داری بوده است و هرگز آنها را هم جبران نکرده ام.» ( 4 اکتبر / 12 مهر 1331) اين نامه ها که با اصرار و پيشنهاد آل احمد آغاز و پيگيری می شد، در واقع مجرايی برای ارتباط بين دو نفر بود تا اگر از نزديک يکديگر را نمی بينند، بتوانند پيوندهای عاطفی شان را حفظ کنند. جلد اول شامل 200 نامه دانشور است. در اين سفر دانشور با هواپيما به انگليس رفته و بعد از توقف کوتاهی به سمت نيويورک می رود و پس از چند روز اقامت راهی کاليفرنيا می شود و از راه سانفرانسيسکو به پالوآلتو می رسد و سرانجام در استنفورد مستقر می شود. نامه اول در تهران و قبل از ازدواج آل احمد و دانشور در سال 1328 و بعد از آن تمامی کتاب، نامه هايی است که در سفر نوشته شده است.
سوال مهمی که دکتر مسعود جعفری جوزی هم در آغاز کتاب مطرح کرده اين است که چه لزومی دارد نامه هايی که بين دو نفر نوشته شده و احتمالاً دارای جنبه های شخصی و خصوصی است تبديل به کتاب شود و در دسترس همگان قرار گيرد؟ پاسخ آن است که چاپ نامه ها بستگی به نوع آنها و نويسنده آنها دارد. اين نامه ها که مربوط به دو شخصيت نويسنده است علاوه بر جنبه هاي خصوصی و زناشويی زندگی آنها شامل اطلاعات سياسی، اجتماعی و ادبی عصر خودشان نيز هست. در مورد اين نامه ها شايد گذاشتن نام يادداشت روزانه به جای نامه صحيح تر باشد چون گويی نويسنده، نوشته ها را از خود و برای خود، با ذکر تاريخ دقيق آن نوشته يا حتی برای اين نامه ها صفت سفرنامه را می توان قائل شد. نکته اصلی نامه ها سبک نوشتاری و طرز جمله بندی ها است که محاوره يی نوشته شده؛ «امروز روز يکشنبه 9 نوامبر است. خدای من، دو ماه و نه روز است که از تو دورم. صبح دير پا شدم و بعد رفتم ناهار خوردم...» همچنين اصطلاحات عاميانه در آنها به چشم مي خورد به خصوص اصطلاحات مربوط به لهجه شيرازی؛ «قول می دهم ايران که بيايم همان سياه سوخته شيرازی تو باشم و چنان دور و برت پر بخورم (چرخ بخورم) که خودت بگويی بس است.» ( 17 اکتبر / 25 مهر)
يا در جای ديگر آورده؛ «آنقدر خودوکی نباش ( خودخور نباش).»
هيچ قيدی از لحاظ پاراگراف بندی و نشانه گذاری در آنها وجود ندارد و به دليل آشنايی دانشور با زبان انگليسی گاهی از لغات انگليسی هم استفاده می کند.
ذکر دقيق جزييات و حالات و بيان تمام اتفاقاتی که در دانشگاه و بيرون از آن افتاده است، ذکر دقيق ساعت رسيدن به مکان ها، حتی ميزان پولی که به تاکسی پرداخت می کرده، تعداد و رنگ لباس هايی که می خريده، نام افرادی که برای شام دعوت کرده، نوع غذا، نمره هايی که از دروس مختلف مي گرفته، نمايشنامه هايی که مطالعه می کرده و برخوردی که با افراد مختلف در مکان های مختلف داشته، نکاتی است که دانشور در نامه هايش به آنها پرداخته؛ «در فرودگاه هشت دلار از من پول گرفتند. نفهميدم به چه مناسبت و اوقاتم تلخ شد.» (5 سپتامبر / 14 شهريور)
يا؛ «اطاق من طبقه هشتم يعنی اطاق شماره 802 است و بنابراين اين ساختمان 1200 الی 1300 اطاق دارد.» ( 7 سپتامبر / 16 شهريور)
يا؛ «زن سياهی مامور آسانسور ماست. روزی هشت ساعت کار مي کند و هشت دلار هم می گيرد، يعنی ماهی 240 دلار.»
نکته قابل توجه سفر يک ايرانی با وضعيت و شرايط آن سال به امريکا است. اظهار شگفتی ها و گاه توصيفاتی که می کند بسيار جالب است. همچنين مقايسه عواطف غربی ها و شرقی ها در جای جای نامه ها به چشم می خورد؛ «چند روز پيش سر کلاس دختری حالش به هم خورد. شب قهوه زياد خورده بود و بيداری کشيده بود. سناريو را نوشته و صبح سر کلاس نتوانست سرپا بند شود و حالش به هم خورد. از کلاس بيرون رفت و هيچ کس هم نپرسيد خرت به چند؟ کلاس تمام نشده من رفتم و از او پرسيدم چته؟ و دستش را در دست گرفتم و ...»
او مهر و محبت ايرانی را هميشه همراه دارد و اين حس در وجود زری يکی از شخصيت های اصلی سووشون هم نمودار می شود؛ «زری مدام نگران خسرو (تنها پسرش) و دوقلوهای خود است؛ هنوز يک ساعت نگذشته دلش شور بچه ها را می زد که نکند از ماديان پرت شده باشند، نکند در اين روز پرآفتاب گرما زده شوند.»
اين نامه ها همان طور که اشاره کرديم شامل اخبار و اطلاعات سياسی است. مثلاً در مورد اوضاع نابسامان آن سال ها، تعويض مداوم نخست وزيران و ذکر عملکردهای مصدق و ديگران مطالبی نوشته است. سيمين دانشور به دليل علاقه به وطن و اوضاع کشور خود در خلال نامه های خود از اوضاع ايران پرس و جو می کند و عقايد خود را مطرح می کند؛ «راز موفقيت و محبوبيت مصدق اشک ريختن نيست. انگشت روي نقطه حساس گذاشتن است.»
يا؛ «راجع به رل ايران در سازمان ملل متحد حرف زدم بد نبود. اطلاعات را مثلاً در همان سازمان ملل متحد گرد آورده بودم و سخن را به صحرای کربلا يعنی مصدق و نيروی سوم کشانيدم که البته جالب شد.»
يا؛ «راستی در روزنامه خواندم که بقايی و زاهدی می خواسته اند کلک مصدق را بکنند و نخست وزير بشوند. آيا درست است؟» (5 مه / 15 ارديبهشت 32 ) در پايان نامه ها هميشه از دوستان و آشنايان احوالپرسی مي کند و سلام می رساند. و هميشه روحيه اميد بخشی و اطمينان دادن به همسر و اظهار اميدواری به آينده از واژه های تکراری در بيشتر نامه هاست. در کل می توان گفت برای اولين بار نيست که چنين نامه هايی که حاوی اطلاعات خصوصی و عمومی نويسنده هاست به چاپ می رسد. اما نکته حائز اهميت توجه پژوهشگران و نويسندگان به اين بخش از آثار نويسندگان است که می تواند راهگشای پژوهش های بيشتری شود و نکته های تاريکی را که ما اکنون از نوع نگاه و زندگی گذشتگان داريم برايمان روشن کند.
مریم رمضانی
: روزنامه اعتماد
توضیح اینکه هیچگونه کلک و حقه ای در معما وجود ندارد و تنها منطق محض میتواند شما را به جواب برساند.
مسئله:
در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت زندگی میکند.
این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.
جزئیات مسئله:
مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.
مرد سوئدی، یک سگ دارد.
مرد دانمارکی چای می نوشد.
خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه ی سفید قرار دارد.
صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
شخصی که سیگار Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.
صاحب خانه زرد سیگار Dunhill می کشد.
مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند.
مردی که سیگار Blends می کشد، در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.
مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند.
مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
مردی که سیگار Blends می کشد، همسایه ای دارد که آب می نوشد.
سوال:
کدام یک در خانه خود ماهی نگهداری میکند؟
لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،
گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد...
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیند...
پسرک این را می داند!
دست می برد بطری آب را بر می دارد، ... کمی آب در لیوان می ریزد، صدایش را بلند می کند:
" چقدر تشنه بودم "
... پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.

خیانت درد است؛ دروغ و ریا درد است؛ دزدی و رشوه درد است...
نقاب بر چهره زدن درد است؛ دیدن و خاموش ماندن درد است؛ خود را به ندیدن و ندانستن زدن، درد است...
فقر درد است... فقر... فقر... فقر...
کودکان کار... زنان خیابانی... دستان دراز شده به سوی تو...
و ...
فروش اعضای بدن!