بس کن



شرکت ترانه تقدیم می کند .
برنامه ای از گلهای رنگارنگ .
در این برنامه اثری از حبیب الله بدیعی در دستگاه سه گاه با کلامی از لیلا کسری و صدای گرم مهستی به سمع می رسد .
آواز این برنامه را ستار اجرا خواهد کرد . تنظیم از حبیب الله بدیعی . ضرب از رضا ترشیزی . غزل آواز از سیمین بهبهانی .
اشعار متن برنامه از حافظ ، شهریار ، سیمین بهبهانی ، بهادر یگانه . گوینده مولود ذهتاب.

{دکلمه با صدای مولود ذهتاب}
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت / آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت / جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی / که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
{ ترانه با صدای مهستی}
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
بس کن نزن آتیش به جونم / بد کردی ای نامهربونم
من موندم و این درد دوری / خسته ام از این عشق و صبوری
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
من موندم و دل پرده بخون / تو شهر جنون یک غریبه خسته ام
تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی / که یک جام شکستم
دیونه بی آشیونم ، گریونم و محتاج مستی
بیچاره من غمگین و تنها / دل کندم از دنیای پستی
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
گفتی چرا آواره بی آشیانم / گفتی چرا بازیچه دست زمونم
من اسیر تو شدم ای که بستی پر من / داغ آتش را نزار روی خاکستر من
رسوای بی پروا تو هستی / من حیفه رسوای تو باشم
بیگانه با دنیای عشقی / حیفه تو دنیای تو باشم
غم آنقدر تو این صدام بود که نخوندم
آنقدر غذابم دادی ای وای که نموندم
{ دکلمه با صدای مولود ذهتاب}
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو دریایم نبخشیدی به درب خویش رو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در صبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
{ دکلمه با صدای مولود ذهتاب}
کی گفتمت از کوی من با دیده گریان برو
چون گل به بزم عاشقان خندان بیا گریان برو
امشب چو شمع روشنم سر می کشد جان از تنم
جان برون از تن منم خاموش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستی ام جام شراب هستی ام
سرکش مرو از کوی من افتان بیا خیزان برو
بنگر که راز حق شدم زیبایی مطلق شدم
بر چهره سیمین نگر با جلوه جانان برو
{ آواز با صدای ستار}
کی گفتمت از کوی من با دیده گریان برو
چون گل به بزم عاشقان خندان بیا گریان برو
هرگز مپرس از راز من زین ره مشو دمساز من
گر مهربان می خواهی مرا حیران بیا حیران برو
امشب سراپا مستی ام جام شراب هستی ام
سرکش مرو از کوی من افتان بیا خیزان برو
آآآی ی ی ی ، وای ی ی ی ی ، ای یار من ..... وای ی ی ی
بنگر که راز حق شدم زیبایی مطلق شدم
بر چهره سیمین نگر با جلوه جانان برو
{ دکلمه با صدای مولود ذهتاب}
مستی و شور جنون از من دیوانه بپرس
گرمی باده از آن نرگس مستانه بپرس
عقل از زمزمه بی خبری بی خبر است
وصف این لذت جان بخش ز دیوانه بپرس
تو چه دانی ز سرانجام من خانه خراب
سرگذشت دل ویرانه ز دیوانه بپرس
{ ترانه با صدای مهستی}
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
بس کن نزن آتیش به جونم / بد کردی ای نامهربونم
من موندم و این درد دوری / خسته ام از این عشق و صبوری
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
من موندم و دل پرده بخون / تو شهر جنون یک غریبه خسته ام
تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی / که یک جام شکستم
دیونه بی آشیونم ، گریونم و محتاج مستی
بیچاره من غمگین و تنها / دل کندم از دنیای پستی
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
گفتی چرا آواره بی آشیانم / گفتی چرا بازیچه دست زمونم
من اسیر تو شدم ای که بستی پر من / داغ آتش را نزار روی خاکستر من
رسوای بی پروا تو هستی / من حیفه رسوای تو باشم
بیگانه با دنیای عشقی / حیفه تو دنیای تو باشم
غم آنقدر تو این صدام بود که نخوندم
آنقدر غذابم دادی ای وای که نموندم

درخت

تلخ ترین فعل...

 
 

نوبت من شده بود که معلم پرسید صرف کن رفتن را...

وشروع کردم:من رفتم...،رفتی...،رفت...،وسکوتی همه جا را پرکرد...

احساسش فاصله را روکرد...،آری رفتی...

رفت و من اکنون تنها مانده ام اینجا*

شادی ام غارت شد*

من شکستم در خود سهم من غربت شد*

من دچارش بودم بغض یک عادت شد*

خاطرات سبزش روی قلبم حک شد*

رفت ودر شکوه شب با خدا تنها شد*

وحضورش درمن اسمانی ترشد*

اشک من جاری شد*

صرف فعل رفتن بین غمها گم شد*

ومعلم ارام اشک را شست*

همگام نزدیکترامد روی دفترم نوشت:

*تلخ ترین فعل جهان رفتن شد... 

نمیخواهم از یاد بروی..

 

سکوت نکرده ام که فراموشت کنم. نمی خواهم که از یادم بروی.
اشک نمی ریزم تا لحظه های نبودنت را ابری کنم.
تنها...
تنها لحظه های با تو بودن را مرور می کنم...
و به تو می اندیشم در ابدیت لحظه ها...!!!
نمی دانی چه غمگینم در این تاریکی شب ها چه بی تابانه دلگیرم

نمی دانی که گاهی؛
عاشقانه با خیالی در تب رویایی تو آرام می گیرم..

تنهایی

گل

تاریکی

این روزها

این روزها هر کسی به من میرسد حالم را می پرسد؟

ومن میگویم رو به راهم

اما نمیدانند رو به راهی که تو رفته ای!

درباز وبسته شد!

حتما باز باد شوخی اش گرفته

ادای امدنت را در میاورد!

خنده

باز باران، با ترانه


باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.


 

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.


 

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.


 

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.


 

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.


 

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.


 

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.


 

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.


 

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.


 

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.


 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.


 

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.


 

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.


 

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.


 

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.


 

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟


 

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."


 

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.


 

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.


 

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.


 

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.


 

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.


 

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.


 

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.


 

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.


 

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."

باران یعنی...




قلب ها را نمی توان به آدم ها سپرد‌ ،

آدمها سخت اند .
قلب ها را باید به باران سپرد‌ ،
باران هرگز بی وفا نخواهد شد ...
زیر باران مهربانی
مهربانی چشم ها را می توان احساس كرد
و ترنم صدای عشق را می توان شنید .
زیر باران می توان ستاره شدن را باوركرد و آنها را چید .
زیر باران زمین را آسمانی دیدم ،
با وسعتی از عشق .
باران یعنی بغض شكسته آسمان .
باران یعنی صدای گامهای تو .
باران یعنی قلب های ناآرام ابرها .
باران یعنی مهربانی حرفهای تو .
باران یعنی گریه چشمهای پاك .
باران یعنی صداقت صدای تو .
و آسمان را هوای نوازش خاك است .
باران بهانه ای است ...

عشق شکلاتی

یه دختر 5ساله از داداش بزرگترش پرسید...:
عشــــــــق چیه ؟؟
و اون جواب داد :
عشق حسیه که وقتی تو شکلات مدرسمو از پاکت خوراکیام برمیداری
و من همیشه گرسنه میمونم . . .
ولی هنوز دلم نمیاد جای خوراکیامو عوض کنم.... .....

مترسک

 خیلی ها مترسک رو دوست ندارن

چون پرنده ها رو می ترسونه

ولی من دوسش دارم

چون تنهایی رو درک می کنه

جمله کوتاه

 سفری باید کرد

تا به عمق دل یک پیچک تنها

که چرا این چنین سخت به خود می پیچد

شاید از راز درونش بشود کشفی کرد

شاید او هم به کسی دل بسته است


دیشب توو فکر تو بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد

از اشک پرسیدم چرا اومدی؟

گفت:

آخه توو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست


توی دنیا دو تا نابینا می شناسم

یکی تو

که هیچ وقت عشقمو ندیدی

یکی هم من

که کسی رو جز تو ندیدم


هروقت گلی رو بو کردی هرگز بهش نگاه نکن،

چون اگه نگاهت رو به خاطر بسپاره،

شوق دوباره دیدنت اون رو پرپر می کنه...

باز باران









چتر آبی

بوی باران،

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

«فریدون مشیری»

سرود آشنایی

 

 

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادیهایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

احمد شاملو

روز بارانی

 

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود
عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی می‌کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.
تنها برو!

دکتر علی شریعتی

از تو دلگیرم

 

 

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط
قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم ..
باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

ترانه سرا: رشید رفیعی

نگاه محمدرضا هدایتی قلب دلتنگی تنهایی

 

 

امتحان عشق

 

قلب عشق امتحان در جلسه امتحانِ عشق
من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل
تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!
در این
سکوت بغض‌آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک
قلب می‌کشم!
وقت تمام است.
برگه‌ها بالا..

طبیعت حقیقی یک قلب

 
قلب عشق شیفته دوستی دوست دوراهی دلبستگی امتحان آزمایش “جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل” .

 

کرگدن ها هم عاشق می شوند

 

قلب عاشق اشک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند
.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم
.
دم‌جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی
باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد!
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت
.
دم‌جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست
.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ
.
دم‌جنبانک گفت: این که امکان ندارد،
همه قلب دارند!
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم
!
دم‌جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک
داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من
حتماً یک قلب کلفت دارم!
دم‌جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم‌جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می‌زنی
.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم‌جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود
.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

زندگی

 

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز

 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

 

پاره آجر

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

 

ابراز عشق

 

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

 

یک روز زندگی

 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتریی از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

 

من رفتنی ام

 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم!
گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!
گفتم:
خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب
نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

 

پژواک

 

پدری همراه پسرش در جنگلی می رفتند. ناگهان پسرک زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.او فریاد کشید آه… در همین حال صدایی از کوه شنید که گفت: آه… پسرک با کنجکاوی فریاد زد «تو کی هستی؟» اما جوابی جز این نشنید «تو کی هستی؟» این موضوع او را عصبانی کرد.
پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد «تو ترسویی!» به پدرش
نگاه کرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می افتد؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می کنم» پدر دوباره فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی». پسرک متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است.
پدر این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواک» می نامند. اما در حقیقت این «
زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی گرداند. زندگی آینه اعمال و کارهای نیک و بد توست. اگر عشق بیشتری می خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می خواهی، بیشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درک کن و احترام بگذار. اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می شود. زندگی هر چه را که بدهی به تو برمیگرداند. به هر کس خوبی کنی، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر کس که بدی کنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست. بلکه آینه ای است که انعکاس کارهای خودت را به تو بر می گرداند.

پس هرگز یادمان نرود «که با هر دستی که بدهیم، با همان دست می گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می خوریم

زندگی

 

کوره راهی باریک

که پر از پیچ و خم است

و پر از خاطره است

که هنوز پاهایم بعد از این سالهای طولانی

جای زخمی دارد

حس دردی دارد

مرهمی میخواهد که مداوا کند این……………

زیبا

 

لانه هاي بي پرنده

نرم نرمك باران مي آمد، گيسوي كوچه از دوش ديوار آويزان بود و كاكل نازش خيس مي شد. كوچه

مي پنداشت جوان تر شده است، تمام آرزوي كوچه اين بود كه از بن بستي به در‌آيد و راهي شود به

سبزه هاي آن سوي، راهي شود براي رفتن و اميدي باشد به رسيدن. او مي انگاشت جاده اي در او

غرق در نرسيدن مرده است. وقتي به بن بست بودن خويش مي انديشيد محزون و بي نشاط مي گشت، ولي

او به خاطر مي آورد كه جوانكانش بر پوست پير و ضخيم و بي لطافتش پيامي ظريف و لطيف به

محبوبه هايشان مي نويسند: « دوستت دارم، عاشقتم ». او تمامی حرارات عاشقانه « خواستن » را بر

پوست خویش لمس کرده بود. کوچه شبهای زمستان را به یاد می آورد که شوق کودکان برفها را آب

می کرد، شبهايي كه با آدم برفي هاي كوتوله درد دل مي كرد، موجوداتي بي خانمان تر از هوس.

تابستانهايي كه مادربزرگها كنار در مي نشستند و صحبت مي كردند، كوچه به نجواهاي پدر بزرگهاي

بدهكار گوش كرده بود. كوچه پير بود ولي تولد و مرگ خيلي از عابران را ديده بود، چون هر كه

مي رفت، باز مي گشت و اين غم انگيزترين اتفاقي است كه كوچه به ياد مي آورد.

ابروهاي سپيد و بلند كوچه روي چشمهايش مي افتاد و ديدش را تار مي كرد. بر قسمتي از ديوار نوشته

بودند « زنده باد آزادی ». کوچه از این دیوار نوشته بسیار دلتنگ می شد. او خود را سمبل اسارات

راهی می دید که کودکانش را از سبزه ها باز می داشت. اسارت راهی است که رسیدن یعنی بازگشتن

رفتن ها، ديدن ديده ها. اسارت يعني تجربه نكردن تازه ها. چه تلخ است قصه دلمردگي.

كوچه لانه بي پرنده مرغي را يادگار نگه داشته بود، طائري كه عمري هم صحبت شبانه اش بود، و

چکامه هایش سرود نسیم بود. او به پرواز دلتنگ نبود، او به گشايش مي انديشيد، او فكر مي كرد

روزي عابرانش بر او خواهند گذشت و ديگر باز نخواهند گشت، او اميدوار بود كه مسافرانش در

امتداد راه بمانند. كوچه به لانه هاي بی پرنده بسيار دلتنگ بود.

تعریف عشق

نوشتار حاضر تحت عناوین زیر سامان یافته است ؛
الف ) تعریف عشق
نویسنده پس از آنکه از قول مولانا و محی الدین عربی می آورد که هر کس عشق را تعریف کند ، آن را نشناخته است ، تعریف مرحوم دهخدا از عشق را آورده و نهایتا سخن سهروردی را نقل می کند که عشق افراط الحب ( محبت شدید ) است . نکتة مهمی که در ارتباط عاشقانه بین دختر و پسر مفید و قابل توجه است اینکه از نگاه ابن مسکویه رازی ، عشق افراط در محبت است و از دوستی خاص تر و محدودتر است و عشق جز بین دو نفر امکان ندارد .

اما عشق از سویی « شیفتگی » که محبت شدید اما یک طرفه است متمایز است و از سویی دیگر : عشق از « هوس » که ترابط بین افراد فراوان است ، متمایز می شود . کلام و نگاه عاشقانه ، صادقانه و خالصانه است اما کلام و نگاه هوس آلود مبتنی بر دروغ ، ریا و نفاق است . محور عشق ، دگر خواهی است و محور و مدار هوس ، خودخواهی و …

در این مقاله بدون بحث از حسن و قبح عشق ، عشق در معنای محبت شدید بین دو فرد بعنوان یک واقعیت ( Fact ) بیرونی و برخی ابعاد و اوصاف و شرایط آن مورد توجه و بحث قرار می گیرد .

ب ) اقسام عشق
شق در یک معنا به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم می شود . در عشق حقیقی ، محبوب خداوند و صفات و افعال اوست و لکن در عشق مجازی محبوب و معشوق ، ظواهر دنیوی است و رابطة عاشقانة دختر و پسر نیز از اقسام عشق مجازی و از مصادیق عشق زمینی محسوب می گردد.

از نگاهـی دیگر مجموعة روابط عاشقانة زن و مرد در چهار شکـل « عشق مرد به مرد ، مرد به زن ، زن به زن ، زن به مـرد » خلاصـه می شود . در روابط دختر و پسر یک شکل ( یعنی عاشق پسر و معشوق دختر ) بسیار کثیرالمصداق تر و متدوال تر است ، زیرا ؛

اولا : زن از مرد و به تبع آن دختران از پسران زیباترند و زیبایی نیز عشق آفرین است . از آنجا که زنان و دختران در مقایسه با مردان و پسران عموما و غالبا زیباترند و در نتیجه مجذوب ، محبوب و معشوق پسران واقع می شوند .
ثانیا : شاید در فلسفة چنین زیبایی برای دختران در مقابل پسران بتوان گفت که خالق آدمیان ، از آن رو جنسی را بر جنس دیگر ترجیح داد که تـوازن بین این دو جنس در بعد « جسمـی» برقرار گردد . اگر آدمـیان دارای سه بعد « قلب و دل » ، « عقـل » و « جسم » اند ، غالبا پسران از دختران در حوزة جسمی نیرومند تر و قوی ترند ، اما زیباتر بودن دختران از پسران باعث می شود که پسران با همة قدرت ، ادعا و… اسیر دختران شوند و در روابط عاشقانه برای آنها فداکاری کنند …

ثالثا : هویت جنسی دختر و پسر همسان نیست ( گر چه هویت انسانی برابر دارند ) و چون دختران زیباترند ، اگر زیبایی های خود را نابجا عرضه کنند ، هم ارزان فروخته می شوند و هم ممکن است برایشان خطرساز باشد . از این رو پوشش برای دختران جوان و مؤمنه توصیه شده است و فلسفة حکم حجاب و پوشش را باید در زیبایی دختران نسبت به پسران دید.
رابعا : از آنجا که عشق و زیبایی قرین یکدیگرند و نیز دختران مظهر و نماد زیبایی اند ، از این رو حتی در توصیف و بیان زیبایی معشوق حقیقی نیز از ویژگی های زنان و دختران ( چشم ، ابرو ، لب ، خال ، زلف ، گیسو و … ) بهره برده اند .

کتمان یا اعلان عشق
در احادیث شیعی « کتمان عشق » مورد توجه قرار گرفته و آمده است : آنکه عاشق گردد ، پس آن را کتمان کند و عفیف بماند و بمیرد ، شهید است . و یا : کسی که عاشق شود و آن را کتمان کند و عفیف بماند و صبر کند ، غفران خدا برای اوست و او را داخل بهشت می کند.

چند نکته از احادیث فوق قابل استنتاج است :
۱) تعبیر عف یعنی عفیف و پاک بودن عشق ، مربوط به عشق مجازی است و عشق حقیقی آلوده و غیر عفیف نمی تواند باشد . پس مراد از عشق در این روایات ، حداقل عشق مجازی نیز هست .

۲) این احادیث تصریح ندارند که عاشق ، عشق را از چه کسانی مخفی دارد . پاسخ صحیح تر آن است که فرد عاشق ، عشق خود را نه از معشوق ، بلکه نسبت به دیگران کتمان کند و بپوشاند و پرده دری نکند . این تلقی از آن رو اهمیت دارد که عشق را معارض نیک نامی و قرین با پرده دری می دانند . به قول حافظ :

ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن که ابتدای عشق رسوایی و بدنامی است آن

و به قول سعدی : سعدیا دور نیک نامی رفت نوبت عاشقی است یک چندی

۳) تأکیـد برعشق کتمان شده و قرین با عفاف برای کسب بالاترین درجه و مقام ( رسیدن به مقام شهادت ) ، به معنای مراتب پائین تر و کم امتیاز تر عشق مجازی نیست ، مثلا اگر عاشقی با رعایت عفاف ، در رعایت شرط کتمان کاملا موفق نباشد ، گر چه اجر شهید ندارد ، اما معلوم نیست این عشق را بتوان مطرود و مذموم تلقی نمود.

۴) گاهی شکل ظهور و محمل تجلی عشق برای رعایت عشق ، محمل های موجه و مقبول است . مثلا در عین اینکه دختر و پسری سوزها و گدازها ، بی خوابی ها ، آتش ها و .. را واجدند ، اما این معاشقه بین آنها در قالب کار اداری ، علمی ـ پژوهشی ، فعالیت های اجتماعی و… ظهور و نمود پیدا می کند .

۵) علاوه بر دو راه « بی عشقـی و نیک نامی » و « عاشقی و رسوایی و بدنامی » می توان گـروه و گزینة سومی فرض نمـود که هم عاشق اند و هم با کتمان سر ، نیک نام و سالم می مانند . این نگاه به عشق چقدر با روابط ناسالم هوس آلود که نام عشق بر آن می نهند و در جامعة ما وجود دارد ، متفاوت است .

د ) علم قبل از عشق و بعد از آن

اگر مرکزی ترین و محوری ترین بحث در روابط دختر و پسر ، عشق و رابطة عاشقانه است ـ زیرا بنیاد خانواده نیاز به وجود عشق دارد ـ اما مهم ترین ویژگی عشق ، ارتباط آن با علم و آگاهی است . علم و عشق از دو جهت رابطه دارند : علم پس از عشق و قبل از آن .
علم پس از عشق بدین معنی است که دختر و پسری از شکل گیری رابطة عاشقانه ، نسبت به هم شناخت ، آگاهی و علم پیدا کنند . به تعبیر حضرت امیر در نهج البلاغه ( خطبه ۱۰۹ ) کسی که عاشق چیزی شود ، چشم اش کج و قلب اش مریض می شود و با چشم غیر درست می بیند و با گوش ناشنوا می شنود . علم پس از عشق چندان معتبر و دقیق نیست و چنین رابطة عاشقانه ای اگر در همین سطح بماند ، آسیب پذیر است.
اما علم قبل از عشق ، یعنی قبل از آنکه دختر و پسری به یکدیرگ دل بسپارند ، باید آگاهانه و با شناخت و علم از یکدیگر به هم نزدیک شوند . اگر رابطة عاشقانه متکی به آگاهی های لازم فردی و اجتماعی مخاطب باشد ، این رابطه به زودی آسیب نمی بیند و در صورت تأسیس خانواده به تبع آن نیز ، این خانواده پایدار و آرام و ماندگار خواهد بود.

هـ ) نتیجه گیری
۱) در یک نگاه می توان گفت که دختر و پسر برای یکدیگر خلق شده و در کنار هم مکمل یکدیگرند . ولی برای اینکه این تعامل شکل سالم بگیرد ، اولا : باید در قالب عشق باشد و از این دوستی های ناسالم و ارتباطات فاسد رهایی پیدا کنیم . ثانیا : باید بدانیم که سالم ترین ارتباطات دختر و پسر در فضای خانواده ثمر داده و نمود می یابد . از این رو بهترین رابطة عاشقانه دختر و پسر ، آن شکلی است که منتج به نهاد مقدس خانواده شود ؛ از نیازهای دختران و پسران ، نیازهای جنسی است و مدعا آن است که تنها یک دختر و یک پسر در قالب موجه و مشروع می توانند نیاز جنسی خود را برآورده نمایند و این بستر مناسب ، خانواده است .

۲) جدای از نگاه های مذموم امثال امام محمد غزالی و ملامحسن فیض کاشانی به عشق ، می توان گفت که بهترین و عمیق ترین غذای دل ، عشق است . اما باید به قول دکتر علی شریعتی بین عشق و ایمان پل زد تا از آفات آن مصون ماند . شریعتی ایمان بی عشق را زندانی پر از زنجیر و غـل و بند می داند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد . ( گفتگوهای تنهایی ، ص ۸۶ ) .

همان گونه که عشق بی ایمان آسیب زا است ، در آسیب شناسی روابط عاشقانة دختر و پسر باید توجه داشت که عشق مبتنی بر جهل و عـدم آگاهی و صرفا متکی بر احساس نیز سوزنـده است و ممکن است منجر به شکست در روابط عاشقانه شود . از این رو هرگز نباید به داده های محصول عشق بسنده نمود و پیش از ورود به فضای عشق ، نباید آن را آسان گرفت که به قول حافظ :
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها

خوشحالی

کبوتر

رز

جرم دستان تهی

 

 آرزویم این بود دور اما چه قشنگ که روم تا در دروازه نور تا شوم چیره به شفافی صبح

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم؛ دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم، هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم:
تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب...

تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج؟!

من چه خوشبین بودم...

همه اش رویا بود...

و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...

چگونه بگویم ...

چگونه بگویم ...

چگونه دوستت دارم ؟ بگذار بشمرم . . .

چگونه دوستت دارم ؟

بگذار بشمرم . . .

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازه پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سال ها گم کرده ام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشک ها ، لبخندها

و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

بعد از مرگم

تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت . . .

عاشقانه هایی کوتاه از سایه

 

 عشق شادی ست، عشق آزادی ست، عشق آغاز آدمی زادی ست...

شبی بود و بهاری در من آویخت
چه آتشها، چه آتشها برانگیخت

فرو خواندم به گوشش قصه عشق
چو باران بهاری اشک می ریخت

عاشقانه هایی کوتاه از سایه

نگاه چشم بیمارت چه خسته است
کبوتر جان که بالت را شکسته است؟

کجا شد بال پرواز بلندت؟
سفید خوشگلم، پایت که بسته است؟

***

در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر

در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا... چه غمی دارد شیر!

***

به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته

من این چنگ حزین را می شناسم!
دریغا عشق من، عشق شکسته...

***

پری بودی و با من راز کردی
به ناز و عشوه عشق آغاز کردی

مرا آواز دادی، چون رسیدم
کبوتر گشتی و پرواز کردی

عاشقانه هایی کوتاه از سایه

شکفتی چون گل و پژمرده ای از من
خزانم دیدی و آزردی از من

بد آوردی، وگرنه با چنین ناز
اگر دل داشتم می بردی از من

***

گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد

عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد

***

من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد

دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد

عاشقانه هایی کوتاه از سایه

هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)

بخت بلند و عمر کوتاه

 

 به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد . . . که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد . . .لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم . . . هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد !

یک :

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

دو :

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !

بخت بلند و عمر کوتاه

سه :

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی ات کنند !

چهار :

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آئینه حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم ...

پنج :

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است ...

بخت بلند و عمر کوتاه

شش :

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است
به من ! که هر نفسم آه در پی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین، ماه است

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست !
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است ...